2011/04/08

فاجعه تهاجم به شهر "اشرف" و سکوت خبر گزاری ها و سایت های خبری!

از خواب که بیدار شدم، تلویزیون را روشن کردم. کانال های تلویزیونی را به سرعت از نظر گذراندم. "سیمای آزادی" را داشتم رد می کردم که تیتر "خبر فوری" توجهم را به خود جلب کرد. و بقیه ماجراها که در همین سایت دیدگاه مشاهده می فرمایید.


بیش از 300 تن زخمی و بیست و هشت شهید. البته تا این لحظه. اکنون فرصت این نیست که به دلایل حمله به شهرک اشرف بپردازم. اینکه این اتفاق یک روز پس از افشاگری جدید مجاهدین در رابطه با یک پایگاه اتمی دیگر رژیم در کرج صورت می گیرد، و یا اینکه رژیم سال هاست خواهان نابودی و حذف کامل این پایگاه که سمبل مقاومت و زنده بودن امیدها و رویاهای مخالفین برای نابودی رژیم جمهوری اسلامی است، و ... ده ها دلیل دیگر.

نکته ای که اما برایم پرسش بر انگیز است، سکوت سایت های خبری است. تا کنون که ساعت 11 بامداد روز جمعه 19 فروردین می باشد، به سایت های خبری گوناگونی مراجعه کردم، اما هیچ رد پایی از این خبر هولناک بر روی این سایت ها، مشاهده نکردم. آن هم سایت هایی که سرعت به روز شدنشان مثال زدنی است و از امکانات نامحدودی برخوردار می باشند. سایت های رسمی و غیر رسمی. دولتی و غیر دولتی.

به راستی سکوت خبری در رابطه با چنین فاجعه ای به چه معناست؟ ساعت ها از محاصره و کشتار ساکنان شهر اشرف می گذرد، اما به جز سایت های وابسته به مجاهدین و نیز سایت دیدگاه، هیچ رد پایی از خبر این تهاجم دهشتناک بر روی سایت های خبری فعال به چشم نمی خورد! آیا انتقال سریع این خبر – که به یک نسل کشی شباهت دارد – باعث نمی شود که انسان های بیشتری در جریان این ماجرا قرار گیرند و با اعتراض خود و پیوستن هر چه سریع تر به صف کسانی که خواهان توقف این حملات وحشیانه به شهر اشرف می باشند، وجدان های بشری را به فشار بر دولت عراق، دولت های غربی، سازمان ملل متحد و دیگر دولت ها و ارگان های مربوطه برانگیزانند؟

آیا این خبرگزاری ها و سایت ها منتظر پایان یافتن تراژیک این "ماجرا" هستند، تا پس از تکمیل فاجعه خبر داغی بر خبرهای روزانه خود بیفزایند؟!

2010/03/22

ما اشتباه کرده ایم!؟

در آموزه های اخلاقی و رفتاری نیروهای انقلابی، معیار و ملاکی وجود داشت که از آن زیر عنوان "خود سازی انقلابی" یاد می شد। که البته در تدوین و تبیین آن، جزوات و کتاب هایی نیز انتشار می یافت। در این نوع آثار، سیمای یک "انقلابی"، شخصیت اخلاقی و خصوصیات رفتاری وی ترسیم می شد।
این خصوصیات، ایثار و فداکاری، گذشت، تواضع، انتقاد پذیری، ترجیح منافع جمع (خلق) بر منافع فردی، وفاداری به اصول و معیارهای مبارزاتی، و نیز بی اعتنایی به منافع مادی را شامل می شد. این شیوه های رفتاری، البته سال هاست که از ادبیات رفتاری نیروهای سیاسی – انقلابی رخت بر بسته است! هر چند که هنوز هستند نیروها و چهره هایی که به تنزه طلبی و پای بندی به این خصوصیات باور دارند و آن را در خود تمرین می کنند.
جملات بالا البته ارتباط مستقیمی با آنچه در زیر خواهد آمد، نخواهد داشت. در عین حالی که چندان هم بی ربط نیست!
ما از جنبه اخلاق انقلابی و رعایت پرنسیپ های آن به نوعی سقوط کرده ایم! بسیاری از مسائل را رعایت نمی کنیم. دچار تفرعن و خود بزرگ بینی شده ایم! در مواردی، در حاشیه های امن، بدون فشار گزمه و داروغه و پاسبان و پاسدار و آخوند و لباس شخصی و نیروی انتظامی، در خارج کشور"سیاسی" شده ایم! همه مبارزاتمان در دشنام دادن خلاصه می شود و اینکه، ما مخالف رژیم جمهوری اسلامی هستیم و خواهان سرنگونی آن! بسیاری از این افراد در سال های آغاز حاکمیت و در سال های نخستین دهه 60 از چند کیلومتری نیروهای رادیکال انقلابی و درگیر مبارزه با آخوند، می گریختند تا مبادا خود را به جرم دیدن یک اعلامیه سیاسی دچار دردسر ساخته و در زندان ببینند!
از سوی دیگر، برخی از نیروها و شخصیت های انقلابی و رادیکال سابق، در گذر زمان تغییر جهت داده، و آنچه را نتیجه انقلاب و انقلابی گری می دانند، بیهوده پنداشته، و از "کله شقی" و انقلابی گری حرفه ای فاصله گرفته اند. آنها به نوعی تصمیم به انتقام از گذشته خویش گرفته اند. آنها در آن روزهایی که بایسته بود به انتقاد و انتقاد از خود بپردازند، به فراموشی دچار شده بودند، و امروز که بایسته است با حفظ رعایت پرنسیپ ها و اصول اخلاق انقلابی به "نقد" گذشته ی خویش بپردازند، از آن سوی بام افتاده و اشتباهات خود را به گونه ای "خیانت" می پندارند و بدین گونه، "دشمن" را تبرئه می نمایند و شاد!
باید بپذیریم که نسل جدیدی پای در میدان گذارده است. نسلی که بسیاری از ماها را نمی شناسد. اگر به نام هم بشناسد، چندان با خصوصیات روحی ، فکری، اخلاقی و فرهنگی ما رابطه برقرار نمی کند. ما را درک نمی کند. نه پارادیم زمانه او، پارادیم زمانه ماست و نه آرمان ها و ایده آل ها و نوع نگاه "انسانی" او، آرمان ها و ایده آل ها و نوع نگاه "انسانی" ما.
ما در بهترین شکل ممکن به باورهای خویش، باورهای اعتقادی و آرمان های جوانی خویش وفادار مانده ایم. وفادار به آرمان های انسانی یی که تبلور اعتقادی خویش را در آزادی، برابری، آگاهی و نفی استثمار و ستم می دید. "نقد" بی رحمانه و انتقام جویانه ما از آرمان ها و گذشته خویش، تنها اثری که به این نسل منتقل خواهد کرد، بیگانه گی با گذشته، و بی اعتباری مبارزات و از خودگذشته گی و ایثار نسل های پیشین خواهد بود.
بدین ترتیب، "نقد" و "انتقاد" از خویش و گذشته خویش، نباید به میدانی برای انتقام از گذشته خود تبدیل شود. بایسته است به میدانی پای گذاریم که، نتیجه ی انقلاب، حاکمیت پس از انقلاب و دست آوردهای رژیم پس از آن را به گونه ای توجیه و تفسیر نکنیم که آرمان های های انقلابی و انسانی خویش را میدانگاهی برای جولان فرصت طلبان و کارگزاران حاکمیت های استبدادی پیش و پس از انقلاب بسازیم.
پرسش عمده و اساسی این مقاله این است که؛ چرا برخی از "ما" شرمگینانه به خود و گذشته خود لعنت می فرستیم؟ چرا اینچنین عنوان می شود که پاردایم وقت، ایدئولوژی های جذاب، چپ گرایی موجود، رادیکالیسم قاطع، و سازش ناپذیری ما، باعث بدبختی، آوارگی و نابودی بهترین نسل این مملکت شده است؟
چرا بخشی از این "تعدادی" از ما بی رحمانه گذشته خود را به محاکمه می کشند؟ و چرا به تحسین "دشمن" لب به سخن گشوده اند؟ و چرا پدید آمدن حاکمیت آخوندیسم را نتیجه ندانم کاری های خویش می دانند؟ و چرا در مواردی پشیمان از گفتن مرگ بر شاه – که در واقع به معنای مرگ بر استبداد بود – به مرگ بر خویش و ضرب المثل "خودم کردم که لعنت بر خودم باد"، روی آورده اند؟
چرا آنها به این رویکرد دچار شده اند که "اگر فریب نمی خوردیم، اگر بر علیه رژیم شاه به مبارزه بر نمی خاستیم، و اگر چپ، مذهب، مارکسیسم، آزادی، دموکراسی و حاکمیت قانون را خوب می شناختیم و درک می کردیم، شاید امروز "تمدن بزرگ"! ما جهانی شده بود و شاید اینک، ایران همانند دوران باستانی و تاریخی خود یکی از دو سه ابرقدرت جهان می بود! و اگر اعلیحضرت همایونی با تکیه بر طلای سیاه – نفت – و تلاش برای افزایش قیمت آن!!! غرب را به هماورد طلبی و چالش کشیدن دعوت نکرده بود، امروز ایشان همچنان قدرت را در دست داشتند و کلید طلایی دروازه تمدن بزرگ را به همه ی ایرانیان ارزانی داشته بودند!؟
این "تعدادی" از ما، بر این باور هستند که مسئول همه ی این اتفاقات و روی دادهای انقلاب و پس از انقلاب، خود ما بوده ایم. چرا که معتقد هستند که "ما" تندروی کردیم که به دنبال افکار انقلابی و رادیکالیسم زمانه به راه افتادیم. "ما" تندروی کردیم که "متمدنانه" با رژیم شاه و ساواک وارد دیالوگ نشدیم! ما اشتباه کردیم که این فرصت به ما داده نشد تا "دیگران" را نقد کنیم. تا "دیگران" را باز شناسیم. ما اشتباه کردیم که رژیم سلطنتی به ما این اجازه را نداد تا خود و "دیگران" را در معرض نقد و انتقاد قرار دهیم!؟ ما اشتباه کردیم که در دوران تیره و تار اختناق و استبداد موجود، انتقاد پذیر نبودیم! اهل دیالوگ و گفت و گو نبودیم...!
ما اشتباه کردیم که در محیطی سراسر خفقان، از آزادی درک درستی نداشتیم. ما اشتباه کردیم که در محیطی که نمی شد در آن از دموکراسی، و مردم سالاری سخن گفت، درک نازلی از آزادی، دموکراسی، و مردم سالاری داشتیم. ما اشتباه کردیم که خمینیٍ ممنوع شده و ناخوانده را درک نکردیم. و تقصیر ما بود که کتاب ممنوع الوجود و مجهول الهویه "ولایت فقیه" ایشان را درک نکردیم...
ما اشتباه کردیم که نتوانستیم ساواک را تحمل کنیم...
ما اشتباه کردیم که فقر، استثمار، چپاول و بی عدالتی را نپذیرفتیم...
می توان با همین ترتیب لیست طویلی از اشتباهات "ما" ارائه داد!
* * *
اگر قرار بر این باشد که متواضعانه و خاضعانه همه ی آنچه را که تا کنون – در مسیر مبارزات سیاسی ضد رژیم – انجام داده ایم، به زیر تیغ بی رحمانه "نقد" و البته نفی بکشانیم و در آنچه پیش آمده است، خود را مقصر و مسبب قلمداد نماییم، در این صورت آیا جلادان و شکنجه گران و آمران و عاملان قتل و کشتار و سرکوب سال ها خفقان و استبداد ... را تبرئه نساخته ایم؟ اگر ما در تعیین مسیر، در تبیین شعارها و در تاکتیک ها و استراتژی های خود، "اشتباه" کرده ایم – که البته هیچ پدیده و جریانی به جز "خداوند" عاری از اشتباه نیست – این اشتباه را به "خیانت" تعبیر نکنیم. از اشتباه تا خیانت، فاصله، اگر نه بی نهایت، اما، غیر قابل مقایسه است. هر چند اگر اشتباه خیلی بزرگ و کودکانه و ابلهانه باشد، می تواند زمینه ساز خیانت شود.
آیا با بزرگ نمایی و برجسته ساختن اشتباهات خود – و نه خیانات و "جنایات"!!! – به تبرئه شیاطین و اهریمنان حاکم بر سرزمین نیاکان خود نپرداخته ایم؟ و آیا با این "شکسته نفسی" های مصنوعی و ساختگی و نادمانه، همه ی کاسه کوزه ها را بر سر اپوزیسیون نشکسته ایم؟ و آیا به تطهیر سران رژیم، کارگزاران و بریدگان آن همت نگماشته ایم؟

2009/12/30

اینها دیگر "گروهک" نیستند؛ اینها "مردمند"!

از آغاز تاسیس رژیم "جمهوری اسلامی"، که تا کنون بیش از 30 سال می گذرد، سردارانی چون زنده یاد موسی خیابانی و اشرف ربیعی، فداییانی چون زنده یاد محسن مدیر شانه چی، و مبارزانی همچون علیرضا شکوهی، و سربدارانی چون زنده یاد اکبر گودرزی، و بسیارانی دیگر، پای در میدان مبارزه با "امام راحل" – البته امام بسیجیان و پاسداران و حزب اللهی ها! - گزاردند. و نیز، بزرگواران دیگری همچون سعید سلطان پور، جبیب الله آشوری ... و ...!
اوج مبارزات خلقی و سازمان یافته بر علیه خمینی جنایت پیشه را می توان در مبارزات مسلحانه و سازمان یافته چریکی مشاهده نمود. زمانی که یک جنگ مسلحانه داخلی تمام عیار ایران را به لرزه در آورد. نیروهای بسیج، پاسدار و اطلاعاتی – یا همان سربازان گمنام امام زمان! – به صغیر و کبیر ما رحم نکردند و از اعدام های خیابانی نوجوانان، تا تجاوزات جنسی به دختران اسیر زندانی و اعمال وحشیانه ترین شکنجه های قرون وسطایی در حق نسل آگاه، آزادی خواه و بر پاخاسته سرزمین ما دریغ نکردند.
اینک اما، شرایط تغییر ماهوی یافته است. دیگر نه "گروهک" ها و "معاندین" و "مخالفین" و "منافقین" و ... که، مردم به جان آمده پای در میدان مبارزه گزارده اند! جنگ کنونی نه با مخالفان "حرفه ای" و مبارزان و ... که با مردم است. مردم پای به میدان گزارده اند. آنها که کشته می شوند نه چریک اند، نه پارتیزان و نه "محارب ششلول بند"!
آنها که امروز کشته می شوند، توده های "عادی" مردم، فرزندان، دانشجویان، جوانان و حتی میان سالان و پیران این قوم اند। و این بدین معنی است که سردمداران رژیم نیز همچون محمدرضا پهلوی – خوشبختانه – به دام افتاده اند. به دام ملت! هر ابلهی می تواند تصور کند که با توده های انبوه مردم شاخ به شاخ شدن، یعنی غزل خداحافظی را خواندن!

تاریخ به درستی و با واقعیتی عینی نشان داده است که هر رژیمی و هر "رهبری" که مستقیما با مردم گلاویز می شود، هنگامی متوجه دودی که به چشمانش می رود خواهد شد، که دیگر نه تنها کور، که کر هم شده است. و حالا این "آیت الله" تازه به دوران رسیده ای که حتی هم صنفی هایش هم قبولش ندارند، گیج و گول و روان پریش، ادای کسانی را در می آورد که تاریخ به نابودی آنها شهادت عینی داده است!
شدت سرکوب، جنایت، خشونت، شکنجه و کشتار طی این 30 سال به مرحله ای رسیده است، که دیگر هیچ کسی نمی تواند چشم خود را بر آن ببندد. اگر دیروز بهانه برای سرکوب و کشتار، "گروهک های تروریستی" بودند، و با ترفندها و توجیهاتی چون "جنگ تحمیلی" و حفظ نظام، و سرکوب "عناصر وابسته به استکبار جهانی"! بود، امروز دیگر شرایط کاملا تغییر یافته است. امروز توده های مردم، بدون وابستگی! به جایی – به جز به سرزمین ایران – به میدان آمده اند تا بر ستمی که تا کنون بر آنها رفته است، شهادت دهند. امروز دیگر نه نیروهای رادیکال سیاسی و احزاب و سازمان های سیاسی چپ گرا و مخالف با استبداد و دیکتاتوری و "غیر خودی"، که بسیاری از نیروهای خودی و فریب خورده نیز، با گذشته خویش به جنگ برخاسته اند.
در ساختار سیاسی رژیم، و دسته بندی های درونی آن، شکاف عمیقی به وجود آمده است که بسیاری از رشته های سالیان استبداد را به پنبه تبدیل کرده است و رژیم را با بحرانی درونی، ساختاری و جدی مواجه ساخته است. بحرانی که مهار آن دیگر کار هر کسی نیست. وقتی کارگزاران سابق رژیم را به زندان می افکنند، وقتی روزنامه نگاران و روشنفکران فعال در چهارچوب قانون حاکمیت را تحمل نمی کنند، هنگامی که سرکوب گران دهه 60 را با ناسپاسی هر چه تمام مورد بی مهری قرار می دهند، هنگامی که "جانبازان جنگ تحمیلی"، سربازان گمنام (سابق) امام زمان" را بر نمی تابند، هنگامی که حتی "استوانه" دیگر "نظام"(رفسنجانی) را تحقیر می کنند، هنگامی که ... اینها همه نویدبخش مرگ حتمی رژیمی است که سه دهه با کشتار، خشونت، سرکوب، ظلم، بی عدالتی و جباریت به حیات خویش ادامه داده است!
آری، آنها امروز با مردم رو به رو شده اند. با کشتار مردم، دستان آلوده خود را آلوده تر ساخته اند. آنها به جنگ با کسانی برخاسته اند که روزی روزگاری، جسد زنده خمینی را بر دستان خویش به سوی بهشت زهرا می کشاندند، تا او در آنجا، نه تنها رضا خان میرپنج - بعدها ملقب به پهلوی – و پسرش محمدرضا را، بلکه یک نسل را به زیر پرسش بکشد که آنها برای نسل خودشان حق داشته اند که تعیین تکلیف کنند و تصمیم بگیرند و نه برای دیگر نسل ها! و البته این تنها کلام منطقی یی بود که ما در سراسر عمر از آن "پیر ایمان سوز" و البته ایران سوز، شنیدیم! و امروز، آیا سید علی خامنه ای این جمله پیر راحلش را به یاد می آورد؟ هر چند که خود گوینده این جمله نیز، آن را در اوج هیجانات و اقتدار طلبی ها و بر جای سلاطین و شاهان نشستن، به سادگی آب خوردن، فراموش کرد؟!
با این همه و با این حال، باید به سید علی گفت که با کبریت و آتش بازی کردن، نه تنها کار بچه ها که کار بزرگ ترها هم نیست! به ویژه اینکه در بد جایی قرار گرفته باشند. پس، عقل به ما حکم می کند که ... با آتش بازی نکنیم! اما، گویا با آتش بازی کردن، با همه اتفاقات مهیب ناشی از آن، هیچ بچه ای را به سر عقل نیاورده است! و دیکتاتورها که البته هیچگاه از آن همه تجارب درسی نمی آموزند. چرا که مست و مغرور ... تا زمانی که سرشان به سنگ (البته سنگ لحد) نخورد، متوجه هیچ چیز نخواهند شد!
داشتم می گفتم که اینها دیگر "گروهکی" نیستند. اینها مردمند. ... نه، اینها اقیانوسند...، توفانند... زلزله دریایی اند. با اینها نمی توان شوخی کرد. پایشان را در بد زمینی گذاشته اند. اینجا مرداب است و باتلاق و ...!
جلوی این سیلاب را نمی توان گرفت. تازه اینها با سیل هم مواجه نیستند. با طغیان سیل و سیلاب رو به رو اند. چه خواهند کرد، با این موجی که هر از چند دهه ای ساحل را به هم می پیچد؟

الیس الصبح بقریب؟
آیا صبح نزدیک نشده است؟
و البته آنها که هیچگاه بیدار نبوده اند، نمی توانند درک کنند که جهان را آب برده است و آنها را خواب؟ کدام انسان صاحب عقل و هوش را دیده اید که بر روی خواهران و برادران و خانواده و همشهریان خویش تیغ بکشد؟ مگر به وسوسه شیطان و سایه گان خدا بر زمین؟
اما، همانطور که در آغاز گفتم، اینها مردم اند. و با مردم، هرگز نمی توان شوخی کرد. آن هم از این نوعش!
"نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست"!
(شاملو)

2009/10/08

دکتر محمد ملکی را از یاد نبریم!

دکتر ملکی را از یاد نبریم!
در خبرها آمده است که خانواده دکتر محمد ملکی از وضعیت جسمانی و سلامتی وی ابراز نگرانی نموده و بر این باورند که حکومت گران، قصد نابودی ایشان را دارند। اصل خبر به شرح زیر می باشد:

"بعد از گذشت ۴۵ روز از بازداشت دکتر محمد ملکی و در حاليکه کماکان وی در سلول انفرادی نگهداری ميشود، اکنون نشانه ها حکايت از آن دارد که حال وی در زندان وخيم است و از اينرو خانواده را در بی‎اطلاعی مطلق گذاشته اند. در ۱۴ روز گذشته دکتر ملکی هيچ تماسی با منزل نداشته است و امروز، دوشنبه، قرار بود که طبق نامه کتبی قاضی پرونده، خانواده با وی در زندان اوين ملاقات داشته باشد، اما در پی مراجعه خانواده اعلام شد بازجو اجازه ملاقات نميدهد و وی ممنوع الملاقات است. اين درحالي ست که وکيل دکتر ملکی اطلاع يافته بود که ظاهرا بازجويی وی پايان يافته است. اين شواهد نشان دهنده اين است که همانطور که خانواده بارها در نامه به مسئولان هشدار داده بود، وضعيت سلامتی محمد ملکی وخيم است و احتمالا اتفاقی برای ايشان رخ داده که مقامات زندان از دادن هر نوع اطلاعی از وضعيت او خودداری مي کنند. دکتر ملکی در تنها ملاقاتی که حدود يکماه پيش در زندان با همسر و وکيلش داشته به شدت از مشکلات بيماری ابراز ناراحتی کرده و خواستار اقدام فوری جهت درمان بوده که عليرغم درخواستهای مکرر خانواده و وکلای وی، هيچ اقدامی توسط مقامات تاکنون صورت نگرفته است.
خانواده دکتر ملکی به شدت نگران وضعيت سلامتی ايشان بوده و بار ديگر هشدار داده و اعلام ميکند که مقامات عالی نظام ظاهرا با شيوه نرم و تدريجی و با علم به بيماريهای تهديدکننده سلامتی محمد ملکی، قصد حذف فيزيکی ايشان را دارند و از اينرو مسئول هرگونه اتفاق ناگواری برای سلامتی وی خواهند بود." خانواده ملکی - دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸

دکتر محمد ملکی که اینک در آستانه هفتاد و شش سالگی قرار دارد، بیش از چند دهه سابقه مبارزه با استبداد شاه و شیخ را نیز با خود همراه دارد. او به جز صداقت، پاکی و عشق به مردم هیچ انگیزه دیگری نداشته و ندارد. دکتر ملکی، نه تنها نخستین رییس دانشگاه تهران پس از انقلاب، که جزو نخستین کاندیداهای مجلس شورا، از سوی نیروهای انقلابی و ترقی خواه، از جمله، سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمان انقلابی شورا، و ... نیز بود. او در هنگامه ای که بسیاری از چهره های سابقه دار قبل از انقلاب، با تکیه بر سوابق مبارزاتی خویش، در جست و جوی نام و نشان و مقام بودند، پست برجسته ی علمی و معتبر ریاست دانشگاه تهران را در اعتراض به جو موجود رها کرد و عطایش را به لقایش بخشید. و البته این گذشت و رها کردن پست و مقام، تنها دلیل بزرگی و سلامت نفس ایشان نبوده و نیست. او در اعتراض به اختناق و دخالت دولت و حکومت در امور مربوط به دانشگاه، و اختناق موجود، به زندان رفت. و مورد انواع و اقسام شکنجه ها قرار گرفت. من خود هیچگاه به افتخار دیدار ایشان نایل نشدم. اما همسر مهربان ایشان، خانم قدسی میر معز را حد اقل دوبار در منزل پوران خانم شریعتی زیارت کردم. بانویی مهربان و صبور، که به شدت نگران دکتر ملکی بود و صد البته بسیار شجاع. درست به همانگونه که امروز در بیانیه ها و مصاحبه هایش می بینیم و می خوانیم. محمد ملکی را علیرغم سال ها مبارزه با استبداد شاهی و همراهی با نیروهای انقلابی، و همراهی با دکتر شریعتی و مجاهدین، به جرم ضد انقلاب و منافق و ... در دهه ی شصت روانه ی زندان نمودند. اما زندان گویا برای ایشان کافی نبود! او می بایست انواع و اقسام شکنجه های نماینده "امام راحل"، یا همان خمینی جنایت پیشه در زندان اوین و دادستانی انقلاب، به سردمداری لاجوردی معدوم را تجربه کند. که تجربه کرد!

اما ملکی پس از سال ها زندان و تحمل شکنجه، از پای نیفتاد و انسان تر از پیش بر پای خاست و تن به ابتذال ولایت نیالود. او بارها با نوشته ها و گفته های خویش، رژیم جنایت پیشه جمهوری اسلامی را به چالش کشید و علیرغم اینکه هیچ نیروی مادی بالفعل در اختیار نداشت، کارگزاران حکومت را به نقد کشید. او نخستین کسی بود که در یک نامه رسمی در دهه هفتاد خمینی را به صراحت به دشمنی با آزادی متهم ساخت و عمل او را قلع و قمع آزادی خواهان ارزیابی نمود. هم او بود که در بیانیه ای دیگر سردمداران رژیم را به مناظره برای افشای شکنجه ها و جنایت های حکومتی در دهه شصت، به مناظره طلبید. او اینک در آستانه هفتاد و شش سالگی، در زندان حکومت آخوندی به سرمی برد. او به جز زبانش و حافظه اش، هیچ چیز دیگر برای مبارزه با استبداد و اختناق در اختیار ندارد. رژیم اما علیرغم تمامی امکانات مادی و قدرت نظامی خود، عاجز و ناتوان، تنها راه رهایی خود از این زبان گویا را نابودی او می داند. آنها در پی نابودی کسی بر آمده اند که زبان گویای اتفاقات دهه شصت می باشد. مردی که دایره المعارف (معلومات عمومی) شکنجه ها و جنایات دهه ی شصت می باشد؛ این سند و مدرک جنایات و خیانات تمامی شکنجه ها و بی رحمی ها و انسان کشی های دهه ی شصت. مردی که به رذالت و ابتذال تن نمی دهد و خود را و قلم خویش را به حراج نمی گذارد. او را نمی توانند تحمل کنند، چرا که زبان گویا و تلخی دارد و دوست دار آزادی و حقوق بشر است. او اینک، در اوج تنگنا و فشار و بیماری، و در عین حال استوار، منتظر همراهی و همیاری ماست. نگذاریم این دایره المعارف افشاگرانه حکومت جنایت و شکنجه، به دست جنایتکاران مدعی اسلام، خاموش شود. او را فراموش نکنیم!

2009/09/08


تا ز دشت عشق مجنون رفت
مردی بر نخاست!
بزرگ مرد میدان مبارزه را دریابیم!
مبارز پیر، دکتر محمد ملکی را فراموش نکنیم!

2009/09/06

اصلاح تفکر دینی

اصلاح تفکر دینی
در گفت و گو با رادیو سراسری سوئد - بخش فارسی
یکی از اهداف روشنفکران و نواندیشان دینی اصلاح تفکر دینی ست. از آن جمله می توان از فرق گذاشتن میان شریعت که مجموع احکام حقوقی و اجتماعی ست و حقیقت دین که آزادی، مساوات، برابری بشری و عدالت است نام برد. تاریخ این جنبش ها در ایران در سال های قبل از انقلاب اسلامی ست ولی عملکرد های نو اندیشان و روشنفکران دینی در طول سی سال اخیر بیشتر و وسیعتر شده است.

نواندیشان دینی و اصلاح تفکر دینی
این جنبش می خواهد بوسیله دین جامعه را مدرن سازد. علی فیاض یکی از روشنفکران دینی در یوتیبوری ست. وی ضرورت مدرن ساختن جامعه ار طریق دین را سنتی بودن جامعه می داند. مقاومت بنیادگرایان دینی در جامعه با عث نگهداشتن و اجرای سنت های دینی مروج 1400 سال قبل در عصر حاضرشده است. امروز تعداد زیادی از مردم در روستا های ایران و افغانستان سنتی هستند و دین هویت آنها ست و اساس زندگی شان روی احکام دینی استوار است. از علی فیاض می پرسم که نو اندیشی دینی با چه واکنشی از طرف مردم روبرو می شود.
بنیاد گرایان دینی احکام اجتماعی و حقوقی اسلام را ابدی می خوانند و بر خلاف دیدگاه این گروه، نواندیشان و روشنفکران دینی این احکام را وابسته به زمان و مکان می دانند و به همین جهت این اخکام از نظر اینها قابل تغییر هستند. این تقابل با عث تضاد های شدید میان این دو گروه می شود که به نظر علی فیاض کاملآ طبیعی ست. بنیادگرایان دینی که منافع خود را در اسلام تاریخی می بینند یکی از نیروی های سر سخت مقاومت در برابر روشنفکران و نواندیشان دینی اند. به گفته علی فیاض روشنفکران و نو اندیشان دینی در ایران از آزادی بیان برخوردار نیستند. حکومت ماتع پخش و نشر هر نوع تفکر جدیدی که با منافع شان سازگار نباشد، می شود. باوجود این همه موانع روشنفکران دینی با اقتضای زمان دست آوردهایی در جامعه دارند و آن هم به میان آمدن اصلاح طلبان بیشتر چه در سطح جامعه و چه در سطح حکومت اسلامی می باشد، ولی به نظر علی فیاض نو اندیشی و اصلاح طلبی در سطح حکومت سیاسی ست نه اصلاح در امور اجتماعی و فرهنگی. به عقیده علی فیاض میر حسین موسوی یکی از اصلاح طلبان میانه رو در رژیم ایران است.
کاندیدا های ریاست جمهوری ایران را شورای نگهبان تآئید می نماید. چهار کاندیدای دوره دهم انتخابات ریاست جمهوری کسانی بودند که به کلیت حکومت اسلامی وفادار بودند. ولی به عقیده علی فیاض شعار میر حسین موسوی که خروج از انزوا بود با عث کودتای سیاسی دوازدهم جون 2009 شد. خروج از انزوا راه را برای گفتگو با غرب باز می کرد وشاید هم زمینه های دموکراسی را در ایران ایجاد می کرد که با عث شکاف در رژیم کنونی می شد، بنابراین بنیادگرایان در اقتدار خواستند مانع این تغییر جزیی که در دراز مدت به ضرر حکومت اسلامی ست، شوند.
گفتگوی بلندتر با علی فیاض

شکیلا عیدی زاده

2009/07/08

2009/06/10

چرا در انتخابات شرکت نمی کنم؟

چرا در انتخابات شرکت نمی کنم؟

این روزها بار دیگر همه نگاه ها به "انتخابات" ریاست جمهوری در ایران معطوف شده است. حال چه ما بخواهیم و چه نخواهیم – حتی کسانی چون من که تحریم را در دستور کار خویش قرار داده اند – گوشه چشمی به نتیجه آن دوخته اند. و کنجکاو هستند بدانند که بالاخره از دل این نمایشات کدام "هنرمند"! سر برون خواهد آورد!
بسیاری از خانم ها و آقایان هموطن که به نوعی خود را صاحب نظر در عرصه فرهنگ و سیاست می دانند در رابطه با این نمایشات تکراری و ملالت انگیز دیدگاه های خود را مطرح نموده و به شرکت و یا عدم شرکت در آن نظر داده و استدلال هایی را نیز مطرح کرده اند تا نقطه نظرات خویش را موجه جلوه دهند.
من اما به عدم شرکت در این نمایشات رأی می دهم و به تحریم کنندگان "انتخابات" می پیوندم. دلایل من برای عدم شرکت در این "انتخابات به طور مجمل و خلاصه بر پایه موارد زیر استوار است:

1. 30 سال است که مردم ما در "انتخابات" گوناگون به دلایل مختلف – اجباری و یا اختیاری – شرکت کرده اند و نتیجه همان بوده است که می بینیم. نه تغییر و تحول ساختاری در رژیم به وجود آمده است و نه از آلام و دردها و رنج های مردم ما کاسته شده است، و نه از فقر و استبداد کم شده است و نه مجالی برای تمرین دموکراسی برای مردم به وجود آمده است!
2. در این حاکمیت استبدادی مذهبی، از تقلبات "انتخاباتی" که بگذریم، مردم هیچگاه حق انتخاب نداشته اند. بلکه آنها از بین انتخاب شوندگان توسط شورای نگهبان، به یکی "رای" داده اند. این الگو که همه ی کسانی که باید به مجلس خبرگان، مجلس شورا، شوراهای شهر و روستا، و ریاست جمهوری برگزیده شوند، از پیش می بایست توسط شورای نگهبان، صلاحیت آنها پذیرفته شود در همه ادوار "انتخابات" رژیم عملی شده است. یعنی در واقع تمامی کسانی که می بایست در یکی از "انتخابات" شرکت کنند، از پیش توسط پیرمردانی با افکار و تمایلات چند هزار ساله "شورای نگهبان"!؟ انتخاب می شوند. پس این پرسش اساسی مطرح می شود که من – شهروند معمولی ایرانی – انتخاب می کنم، یا این چند پیر فرتوت قرون وسطایی؟
3. مشکل عمده و اساسی ما، حاکمیت مطلقه ولایت فقیه و قانون اساسی حامی آن است. تا زمانی که قانون اساسی ما نه بر اساس قوانین جهان شمول حقوق بشری، و قرارداد اجتماعی، بلکه بر اساس برداشت های ارتجاعی آخوندها و قیمومیت آنان استوار باشد، هیچ "انتخابی" ره به جایی نخواهد برد.
4. تجربه دوران "اصلاحات" – اگر بتوان آن را طلایی ترین دوران رژیم نامید – می تواند بهترین پاسخ به بی اثری شرکت در "انتخابات" رژیم باشد. تجربه ای که تنها و تنها بر تداوم عمر حاکمیت سرکوب گر و مستبدانه حاکمیت "فقها" صحه گذاشت.
5. آخرین مورد مهم و پرسش اساسی این است که تا کنون، کدام یک از این "رجال سیاسی"، در جبهه مردم بوده و با جنایات انجام شده در این حاکمیت، مخالف بوده اند؟ واقعیت این است که تمامی این افراد "وجیه المله" و وجیه الدوله! در تمامی جنایات "امام راحل" و شرکا، سهیم و شریک بوده اند. به چه چیزی و به چه کسی باید رای داد؟
6. پایان سخن این که با این "رأی دادن"ها به کجا رسیده ایم و به کجا می توانیم رسید؟
خانه از پای بست ویران است. و خواجه های ما! در پی نقش ایوانند!

بنا بر این، شرکت در این "انتخابات" به منزله حمایت و صحه گذاشتن بر قوانین مصوبه مجلس و حاکمیتی است که به جز تصویب قوانین ارتجاعی و نقض مداوم حقوق بشر و سرکوب دگر اندیشان، شکنجه و اعدام، هیچ دست آورد دیگری نداشته است.
آیا در چهارچوب چنین نظامی، توجیه استفاده از کمترین امکانات دموکراسی، یک شوخی سیاسی نیست؟



2008/12/08

قتل های زنجیره ای سیاسی؛ ده سال گذشت!

قتل های زنجیره ای سیاسی نگاهی دوباره، پس از یک دهه
ده سال از اوج گیری قتل های زنجیره ای سیاسی و افشای دست اندرکاران آن گذشت. ده سالی که تداوم آن را در اشکال دیگری همچنان شاهد هستیم। این قتل و کشتارها در واقع ادامه جنایاتی بود که از همان آغاز حاکمیت، با دستگیری، شکنجه و اعدام منتقدان و مخالفان شروع شده بود। جنایاتی که لکه ننگ دیگری بر دامن خمینی و جانشینان او و پیروانش گذاشت। بسیار ساده لوحانه می باشد، اگر بخواهیم این قتل ها را تجزیه شده و از مجموعه جنایات رژیم جدا کرده مورد ارزیابی قرار دهیم। در این سی سالی که از حیات رژیم می گذرد، دست اندرکاران و گردانندگان آن تاکنون جنایات خود را به شکل های مختلف به انجام رسانده اند। در دهه ۶۰ خورشیدی، با طوفان مقاومت مجاهدین و مبارزین که به طور مستقیم سرنگونی حاکمیت را هدف قرار داده بودند، به کشتار نسل جوان بر آمده از انقلاب دست زدند। کشتارهای خیابانی، اعدام های دسته جمعی، شکنجه های قرون وسطایی، زندان های دراز مدت و ابدی، محصول این دهه بود। فروکش نمودن مقاومت و سرکوب بی رحمانه آن و گریز رهبران و فعالان سیاسی جامعه به "جوامع آزاد"، نگاه گردانندگان حکومت سرکوب را متوجه خارج از کشور نمود و ترورهای پی در پی فعالان و رهبران سیاسی آغاز شد. رسوایی رژیم در افکار عمومی جهانی و محکومیت سران آن در دادگاه های بین المللی، آغاز اعتراضات مدنی و حتی "غیر سیاسی" و صنفی اقشار مختلف جامعه بار دیگر آنها را متوجه داخل کشور نمود. درگیری ها و جناح بندی ها و باندبازی های درونی و تقسیم قدرت نیز بر این بحران ها افزود و در نتیجه، رژیم از ادامه ترورهای سیاسی – فرهنگی خود در خارج از کشور کاست. و به جایی رسید که برای تداوم حیات خود که همراه با بحران آفرینی همراه بود، فعالیت های فرهنگی را نیز خطری جدی برای خود تلقی نمود و فعالان و فرهنگ ورزان را نیز هدف قرار داد. زنان، دانشجویان، جوانان، کارگران و محرومان و تهی دستان جامعه - که البته پیش از آن نیز- "دشمن" و خطر های بالقوه به شمار می رفتند در معرض سرکوب، نفی و حذف قرار گرفتند. در این فاز که من آن را سومین فاز می نامم، دستگیری، زندان و ترور فعالین فرهنگی – ادبی در دستور کار قرار گرفت که قتل های موسوم به زنجیره ای، شاخص آن به شمار می رود. البته در همین فاز، حذف و یا زندانی نمودن رقبای "خودی" نیزکه می توانستند در درگیری های جناحی نقش موثری بر عهده بگیرند هم افزوده شد. که احمد خمینی، سعید حجاریان، عبدالله نوری – برادرش دکتر علیرضا نوری – و حتی اکبر گنجی، عماد الدین باقی، شمس الواعظین، و ... از نمونه های مشخص و شناخته شده آن به شمار می روند. مجموعه این مراحل، در هماهنگی با یکدیگر، ماهیت این رژیم را شکل می دهند که آن عبارت است از بحران آفرینی و جنایت به هم پیوسته و پی در پی برای حفظ قدرت و تداوم حیات!
* * *
بازخوانی قتل های سیاسی موسوم به زنجیره ای
مدت کوتاهی پس از انجام آخرین قتل های افشا شده سیاسی توسط رژیم حاکم که گفته می شد بیش از هشتاد تن را شامل می شود - و البته باید بسیار بیشتر از این تعداد باشد - سردمداران رژیم به "جراحی" نظام پرداختند و با دستگیری تعدادی از احشاء و امحاء - اعضای سازمان اطلاعات خود – به تلاش برخاستند تا به نحوی "آبرومندانه"! با قربانی کردن عده ای از مجریان و آمران دست چندم این سلسله جنایت ها، به قطع کردن سرنخ هایی که به شناسایی عناصرعمده و اصلی می انجامید بپردازند। آنان اصطلاحی را مطرح کردند که طرح خود همین اصطلاح حکایت از توطئه ی گسترده ی دست اندرکاران این جنایت ها برای پنهان نگه داشتن نقش عمده و اساسی خود بود। جنایاتی که در ابعادی گسترده و با رضایت و حتی آمریت بخش رهبری کننده حاکمیت انجام شده بود। آنها به جای قتل های سیاسی زنجیره ای و یا حتی عنوان رایج شده قتل های زنجیره ای، اصطلاح "قتل های محفلی" را به کار گرفتند تا با به جا انداختن این اصطلاح، جنایات فوق را به محفلی مستقل و "خودسر" مربوط بدانند که به صورت خودسرانه اقدام به انجام این کشتارهای ضد بشری نموده است। و این همه در حالی بود که با تلاش برخی از روزنامه نگاران و اصلاح طلبان حکومتی که به هر حال به دلیل ارتباطات و پیوست خود با لایه های اصلی قدرت و در مواردی وزارت اطلاعات - کسانی چون اکبر گنجی و عماد الدین باقی، که گفته می شود منابع اطلاعاتی هر دو سعید حجاریان بوده است – سرنخ ها تا بالاترین مقامات رژیم رسید و دامن حتی رهبر و ولی سفیه نظام را نیز گرفت। سعید امامی به هر حال از کادرهای اصلی و هدایت کننده ساوامای رژیم فقها بود که پس از فلاحیان - وزیر اطلاعات وقت - نفر دوم و دومین چهره مخوف آن وزارت خانه به شمار می رفت که بدون تردید در ارتباط تنگاتنگ با کلیه سران رژیم بود. رابطه اکبر بهرمانی رفسنجانی به عنوان رییس دولت و بعدها رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، بدون شک رابطه ای عادی با وزیر اطلاعات و دست اندرکاران امنیت رژیم نبوده است. و اتفاقا این وزارت خانه حساس ترین وزارت یک دولت به شمار می رود که می بایست امنیت شهروندان، و تحرکات عناصر بیگانه را به دقت زیر نظر بگیرد و به رییس دولت گزارش دهد. و اگر به این مسئله توجه کنیم که زنده یاد دکتر کاظم سامی، نخستین چهره مشهور قربانی شده توسط این شیوه ها بود و پس از آن تا سال ۱٣۷۷ و قتل ۶ نفر در فاصله ای کوتاه مدت، زمانی طولانی برای کشف و ردیابی این جنایات در اختیار سردمداران رژیم بوده است، و آنان طی آن همه مدت، هیچ اقدامی برای پی گیری انجام ندادند، خود برای نشان دادن آگاهی و رضایت مجموعه رهبری کننده حاکمیت و سهیم و دخیل بودن آنان در این جنایات کافی می باشد. از سوی دیگر نباید فراموش کرد که نام موجوداتی همچون محسنی اژه ای، اکبر رفسنجانی، علی فلاحیان، دری نجف آبادی، مصباح یزدی، روح الله حسینیان، احمد جنتی، سعید امامی و ... و تعدادی دیگر از حاکمان ریز و درشت، هنگام ارائه ی افشاگری ها – که نتیجه اش زندانی شدن برخی از عناصر فعال پیشین در ارگان های رژیم بود – به عنوان آمرین این قتل ها مطرح شدند.
فقها و آخوندهای ریز و درشت به صراحت دم از قتل و کشتار دگراندیشان می زنند!
عبدالله نوری در دادگاه خود خواسته بود که نام برخی از آمرین را افشا کند که گردانندگان دادگاه مانع شدند। البته "او پس از جلسه دادگاه صریحا گفته بود که "می خواستم بگویم که چه کسی دستور قتل پیروز دوانی را داده و از قضا او از کسانی است که در مجموعه دادگاه ویژه روحانیت هم حضور دارد।" (۱) به بیانی دیگر تمامی آمرین قتل ها، یا مطلعین و موافقین آن، همه در دستگاه های رهبری و اجرایی، به ویژه امنیتی و قضایی سر نخ اصلی شان به هدایت گران رژیم از قبیل ولی فقیه، مجلس خبرگان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، قوه قضاییه و ... می رسید। در همین رابطه است که شیخ مصباح یزدی که مورد تایید و احترام بیشتر آخوندها و روحانیون، از جمله "مقام معظم رهبری" است، به صراحت هر چه تمام می گوید: "لزومی ندارد ما از غیر خودی ها به صرف اینکه پستی دارند حمایت کنیم بلکه باید همواره با آنان بجنگیم و هیچگونه رحم و مروت و رافت برای آنان نداشته باشیم" !! (۲) و البته این خشونت ایشان نسبت به پست و مقام دار ها است که "خودی" محسوب می شوند!!! وی در جایی دیگر به صراحت گفته بود: "اگر تحقق اهداف اسلامی به جز از راه خشونت امکان پذیر نباشد، این کار ضروری است"। (٣) آخوند خزعلی، یکی دیگر از نزدیکان "رهبر معظم انقلاب"!! در همین رابطه با بی شرمی هر چه تمام به سبک لمپن – قداره بندان زورگوی، "گندگاو چاله دهان" خویش را چنین به یاوه می گشاید و عربده می کشد که: "این قلم به دستان باید نابود شوند। اینها همه رفتنی هستند". (۴) وکیل حسین شریعتمداری و عضو "حقوقدان" روزنامه کیهان، فیروز اصلانی، که خود نیز از جمله دست اندرکاران این قتل ها و حامیان سینه چاک حاج آقا حسین [شریعتمدار] و حاج آقا سعید [امامی] بوده است، به صراحت به انگیزه "دینی" قاتلان چه در داخل و چه در خارج، اشاره می کند و نشان می دهد که کشتن و ترور مخالفان، چه در داخل و چه در خارج، برای آنان تئوریزه شده و با دلایل "شرعی" به سادگی امکان پذیر بوده است: "روی چهار عنصر منحرف رده پایین که کشته شده اند، بحث نیست... البته در قانون مجازات اسلامی این مطلب به صراحت ذکر شده است که اگر شخصی مهدور الدم شد و عده ای او را کشتند، کسی حق ندارد به آنها تعرض کند، مگر این که مهدورالدوم بودن مقتول را نتوانند در دادگاه اثبات کنند، اما اگر همین مهدورالدم فرار کرد و در کشور دیگری رفت و یا به جایی پناهنده شده، اگر توسط عده ای کشته شود دیگر حتی دادگاه هم حق ندارد آنها را مورد سئوال و جواب قرار دهد، بلکه کسی حق هیچ گونه تعرض و یا سرزنشی را نسبت به آنها نخواهد داشت." (۵)
قربانیان این جنایات دارای چه هویتی بودند؟
لازم است بر این نکته تاکید کنم که وقتی از قتل های زنجیره ای صحبت می کنیم، نباید این تصور را ایجاد کنیم که همه ی قربانیان این سلسله جنایات تروریستی و ضدبشری، "قهرمان ملی"! بوده اند! در لیست این قربانیان، افرادی نظیر احمد سنجری و فاطمه قائم مقامی هم وجود داشتند که نه تنها سیاسی نبودند و فعالیتی علیه رژیم نداشتند، بلکه خود به نوعی در ارتباط با وزارت اطلاعات و دار و دسته ی سعید امامی بودند(।(۶حتی مرگ احمد خمینی که خود وارث و شریک تمامی جنایات روح الله خمینی بود نیز احتمالا توسط همین باند و در همین سلسله قتل ها صورت پذیرفت، تا یکی از قربانیان رقابت های درونی رژیم به شمار رود। در همان روزهای اوج افشاگری باندها و جناح های درونی رژیم، گفته شد که آخوند نیازی در دیداری با حسن خمینی، به وی گفته است که برخی از دستگیر شدگان اعتراف کرده اند که پدر شما را نیز همین "محفل" از بین برده اند। و البته سخنان تند احمد خمینی چند ماه قبل از مرگش، می توانست تاییدی بر صحت این نکته باشد. اما علاوه بر این چند مورد و موارد کم تر شناخته شده که مربوط به درگیری ها و تضادهای درونی خود آنها بوده [و هست] و نیز قربانیان گمنام و ناشناخته دیگر که تنها در فردای فروپاشی این رژیم آشکار خواهند شد، بایسته است به طیف بندی و انگیزه خوانی قتل های فعالان سیاسی و روشنفکران و نویسندگانی پرداخت که در عرصه های مختلف فعال بودند. با یک نگاه کلی به این چهره های شناخته شده، می توان آنها را در چند طیف دسته بندی نمود. این گزینش ها نشان می دهد که رژیم در هیچ عرصه ای منتقدان خویش را به حال خود رها نکرده و تنها یک گروه و یا یک جریان خاص فکری را هدف قرار نداده است؛ - روشنفکران (نویسندگان، روزنامه نگاران و مترجمان) که خود به دو دسته تقسیم می شوند: الف . عناصر لاییک و غیر مذهبی ب . روشنفکران و فعالان فرهنگی با گرایشات مذهبی [نکته اشتراک این هر دو گروه، ظلم ستیزی و عدالت خواهی و کنجکاوی ها و دغدغه های فکری آنان بوده است.] - فعالان اقلیت های دینی - فعالان سیاسی برای اثبات هر کدام از موارد طرح شده در بالا می توان نمونه های زیر را ارائه نمود؛ روشنفکران غیر مذهبی و لاییک: احمد میرعلایی، ابراهیم زال زاده، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده، سعیدی سیرجانی روشنفکران مذهبی: محمد حسین برازنده، مجید شریف، دکتر تفضلی، حمید حاجی زاده، سید خسرو بشارتی اقلیت های دینی: دکتر احمد صیاد، ماموستا محمد ربیعی، ماموستا فاروق فرساد، کشیش مهدی دیباج، کشیش میکاییلیان، دکتر عبدالعزیز بجد فعالان سیاسی: دکتر کاظم سامی، داریوش فروهر، پروانه فروهر آنچه که می تواند بیانگر انگیزه قتل این افراد باشد، در وهله نخست، "دگراندیش" بودن آنان است. همه آنها به نوعی خارج از چهارچوب معیارها، ضوابط و ملاک های رژیم می اندیشیده اند و رفتار می کرده اند. چرا که در سیستمی که همه باید "خودی" باشند و تابع دیدگاه رهبر و یکسان اندیش، دگر اندیش حق حیات ندارد. ایجاد پرسش، حتی بی خطر ترین آنها، می تواند اما و اگر های دیگری را به دنبال خود داشته باشد که در نظام های توتالیتربه هیچ روی قابل تحمل نیستند. دسته بندی فوق همچنین نشان می دهد که برای گردانندگان رژیم تفاوتی نداشته است که این افراد دگراندیش به کدام گرایش فکری تعلق داشته باشند.
انگیزه ها و چرایی این قتل ها
در این باره دیدگاه ها و نقطه نظرات متفاوتی ارائه شده است. مخالفان رژیم هر کدام بر اساس مواضع سیاسی خود نسبت به رژیم، در همان روزها تحلیل هایی در این باره منتشر نمودند که خوانندگان این سطور کمابیش آن مواضع را خوانده و یا شنیده اند. اما تحلیل ها و دیدگاه های جناح ها و دسته بندی های درونی رژیم که عامل اصلی این جنایات می باشند، تامل بر انگیز و خواندنی است! طرفداران محمد خاتمی و "جامعه مدنی" وعده داده شده وی، یکی از دلایل عمده و اصلی این قتل ها– به ویژه قتل هایی که در ماه های آبان و آذر ۱٣۷۷ صورت پذیرفت - را برای "مقابله با تحقق جامعه مدنی و آزادی های [؟!!] مصرح [؟] در قانون و شکست پروژه سیاسی خاتمی" و در نهایت "بی اعتبار کردن خاتمی" (۷) ارزیابی کردند. "مخالفان" خاتمی و "جامعه مدنی" وی، از قبیل حسین شریعتمدار، آخوند نیازی، آخوند جنتی و ... این قتل ها را توطئه های از پیش طراحی شده توسط "صهیونیسم بین الملل" و "استکبار جهانی" توسط نفوذی های خود [همان عناصر خودسر!!] برای تضعیف نظام و بی اعتبار کردن آن دانستند. بازجویی هایی که از باند سعید امامی و همچنین زن وی به عمل آمد، نشان می داد که بازجویان با همان شیوه های آموخته از حسین شریعتمدار، فلاحیان و خود سعید امامی، چگونه آنان را وادار می سازند تا از ارتباط خود با اسراییل پرده بردارند. در همین رابطه آخوند نیازی، رییس سازمان قضایی نیروهای مسلح به صراحت مواضع این جناح را اینچنین مورد تاکید قرار داد: "انگیزه طراحان این قتل ها این بود که نظام را در عرصه بین المللی و داخلی با مشکل مواجه کرده و مسئولان نظام و دولت را با این گونه مسائل درگیر کنند."(٨) علی فلاحیان، وزیر اطلاعات اکبر رفسنجانی، که خود از دست اندرکاران جنایات آن سال ها بوده است، نیز به صراحت بر نقش "خارجی" ها تاکید می ورزد: "بر طبق نظر مقام معظم رهبری، این کار خارجی ها است[دایی جان ناپلئون را از یاد نبریم!] و البته بعید هم نیست که سرویس های خارجی در وزارت اطلاعات نفوذ کرده باشند... امکان اعتراف متهمان به این که قتل ها توسط خارجی ها طراحی شده زیاد است."(۹) از دیدگاه های این قداره بندان عربده کش که همواره شمشیر را از رو بسته اند و با قلدری و خشونت با دیگران مواجه شده و می شوند و هر جنایتی را، یا "قطع سر انگشتان استکبار جهانی" و یا "تحریکات صهیونیست ها و استکبار بین الملل" نامیده و می نامند که بگذریم، توجیهات خاتمی و طرفدارانش خواندنی و شنیدنی بوده (و هست) که هم ریاکارانه و فریبکارانه، و هم "متمدنانه"! ارائه می شود. این نقطه نظرات نیاز به نقد و ارزیابی جدی تری دارد تا نتوانند در پس این توجیهات، دایره جنایات و سرکوب گری های سیستماتیک و دائمی این رژیم را به مقطع کوتاهی از تاریخ و آن هم به دلیل وجود شخص شخیص ایشان و اصلاح طلبان حامی او محدود سازند. طرفداران خاتمی برای سرپوش گذاردن بر جنایات تکان دهنده دهه ۶۰ خورشیدی و وارونه جلوه دادن نقش "امام راحل"! خود در ماجرای این جنایت ها(۱۰)، تا آنجا که در توان داشتند، همه این جنایات را به دلیل حضور خاتمی و اصلاح طلبان در صحنه سیاسی ارزیابی کردند و اینکه فقط برای خراب کردن وی این جنایات صورت پذیرفته است. اینان چنان فریبکارانه از این وقایع سخن گفته و می گویند که گویی بنیانگزاران و سردمداران این رژیم از بدو تاسیس و پیدایش خود هیچ جنایتی انجام نداده و تنها در سال های "ریاست جمهوری خاتمی" برای شکست پروژه وی دست به کار شده اند. آن هم چنان که گویی خاتمی خارج ازچهارچوب حاکمیت و مناسبات آن پای به عرصه سیاست گذارده است. به همین دلیل نیز آنها درباره دهه خونین ۶۰ و کشتار دگراندیشان، اعدام های خیابانی، تجاوز به دختران و زنان زندانی و شکنجه های هولناک و... لب به سخن نمی گشایند و حتی بریده های به خارج آمده منتظر مدال لیاقت نیز، کلامی درباره آن سال ها بر زبان نمی آورند! (۱۱) در صورتی که همه می دانیم که این نوع قتل ها از سال های پیش از آمدن خاتمی و شرکا، در دوره رهبری خمینی و ریاست رفسنجانی آغاز شد. و بدون شک همه سردمداران این نظام مخوف از آن آگاه بوده اند. شاید بتوان گفت که این نوع جنایات با قتل دکتر کاظم سامی در دوم آذر ماه ۱٣۶۷ آغاز شد. یعنی حدود ۱۰ سال قبل از "انتخاب" خاتمی و جنجال های اصلاح طلبان حامی وی. واقعیت این است که این نوع تحلیل ها در پاسخ به چرایی این جنایات، آن هم از سوی کسانی که خود در مقطعی - آن هم نه چندان کوتاه مدت - در خدمت به همین رژیم و حفظ حاکمیت اهریمنی آن تلاش می کردند، برای کسانی که از همان آغاز تاسیس این رژیم، به نبرد با آن برخاستند، چیزی جز سرپوش گذاشتن بر جنایات تاریخی انجام شده توسط خمینی و شرکا نیست. تاکید می کنم تاریخی تا ازبدو پیدایش این حاکمیت را در بر بگیرد. آنچه از اواخر دهه ۶۰ خورشیدی شروع شد و بعدها زیر عنوان قتل های زنجیره ای – سیاسی معروف گردید نیز پدیده تازه ای نبود. ما، در همان آغاز دهه ۶۰ با نویسنده کشی و روشنفکر کشی مواجه بودیم. حبیب الله آشوری و سعید سلطان پور نمونه های شاخصی از این دست می باشند. بنا بر این آنچه که به قتل های زنجیره ای معروف گردید، نه به قصد تضعیف خاتمی و شکست "پروژه"!؟ وی، و نه توسط "عوامل نفوذی صهیونیسم بین الملل و استکبار جهانی"، بلکه در تداوم دگراندیش کشی، مخالف و حتی منتقد کشی و "پاک سازی" جامعه از غیر خودی و ...، توسط همه دست اندرکاران و کارگزاران حکومت صورت پذیرفت. خاتمی خود تا پیش از "رییس" شدن، سال ها در کابینه رفسنجانی و دیگر ارگان های رژیم مشغول خدمت بود و خود یکی از ده ها فرد گرداننده حکومت به شمار می رفت. وی همکار و همپالکی نزدیک علی فلاحیان و اکبر رفسنجانی بود. بنا بر این او نیز طبیعتا از بسیاری از اعمال کلیدی و "سرنوشت ساز" نظام مطلع و آگاه بوده است! و دیدیم که جنایتکار و شکنجه گر چندش آوری چون لاجوردی را "شهید" نامید و ساوامایی ها را سربازان گمنام امام زمان! اما اینکه چرا این قتل ها به طور غیر رسمی و غیر علنی انجام شد - آن هم از سوی رژیمی که همواره به طورعلنی، "رسمی" و "قانونی"! به قلع و قمع مخالفان خود پرداخته و می پردازد – ریشه در دلایلی دارد که نشان می دهد شرایط موجود، درنده خو ترین و خشن ترین رژیم حاضر را در مقطعی به مخفی کاری و ترور غیر علنی مخالفان و منتقدان وادار ساخته بود: - تنفر روز افزون مردم از رژیم و سران آن که به صورت تصاعدی و به توانی (به معنای ریاضی آن) در آمده و انزجار آنان از قتل و کشتارهای مداوم حکومتی، و در نتیجه اعتراضات تلویحی و عملی آنان. - ایجاد رعب و وحشت در مخالفان و منتقدان، و به سکوت و انزوا کشاندن "غیر خودی" ها! - عدم وجود دلایل "محکمه پسند"! برای این قتل ها. چرا که تقریبا همه این افراد فعالیت علنی و "قانونی" داشته و در نتیجه بدون اثبات "مجرم" بودن، نمی شد آنها را اعدام نمود. مثلا به جرم نوشتن کتاب آن هم در چهارچوب "قانون"، یا صرفا به دلیل روشنفکر بودن؟! - و بالاخره اینکه همانطور که همه آگاهان سیاسی می دانند، و این رژیم را می شناسند، تمامیت خواه بودن، تساهل و تسامح ناپذیر بودن و اینکه بقای آن در گرو سرکوب، خشونت، بحران و ارعاب می باشد.
منابع و توضیحات:
۱) عمادالدین باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، جلد ۱ ، ص ۵۰ ۲) روزنامه ایران، ۱۴ آذر ۷٨ ٣) روزنامه صبح امروز، ۱۷ خرداد ۱٣۷٨ ۴) روزنامه سلام، ۱۷ خرداد ۱٣۷٨ ۵) عمادالدین باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، جلد ۲، ص ۱۹ ۶) لازم به توضیح است که اگر در اینجا از باند و دار و دسته ی سعید امامی نام برده می شود، به معنای جدا کردن آن از مجموعه گردانندگان نظام یا وزارت اطلاعات و یا کلیت این رژیم قوام یافته بر بستر جنایت نیست. بلکه توضیح و تشریح عملیات و جنایاتی است که به طور مشخص زیر نظر نامبرده و استادش علی فلاحیان و رییس بزرگشان اکبر بهرمانی رفسنجانی انجام می شده است، بدون اینکه لازم بدانند تا آنها را علنی و رسمی کنند و مسئولیت انجام آنها را بر عهده بگیرند! ۷) عمادالدین باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، جلد ۱ ، ص ۲٣ ٨) روزنامه رسالت، ٣۱/ ٣/ ۱٣۷٨ ۹) باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، جلد ۲، ص ۱۷ ۱۰) از نظر این اصلاح طلبان کنونی و پاسدار- بسیجی ها، و حزب اللهی های سابق، آنچه در دهه ۶۰ بر مخالفان، مبارزان و اعضا و هواداران سازمان های سیاسی رفته است، عین عدالت بوده است و مقصر خود آنها بوده اند و ربطی به استبداد و دیکتاتوری خمینی و شرکا نداشته است. به همین دلایل هنوز هم که هنوز است به جای گروه ها و سازمان ها، اصطلاحاتی چون "گروهک"ها، "منافقین" و "تروریست" ها را به کار می برند. ۱۱) مگر درباره کشتار زندانیان در تابستان ۱٣۶۷، که به زعم اینان چون "دادگاه های عادله حکومت عدل اسلامی"، احکام "عادلانه" خود را درباره آنها صادر کرده بوده است، پس نمی بایست با بی اعتنایی به احکام خود، به چنین کشتار وحشتناکی دست می زد. بقیه کشت و کشتارها و اعدام های دهه ۶۰، البته حق منافقین و معاندین و مخالفین بوده است!

2008/06/18

پلورالیسم دینی، "آریستوکراسی" مذهبی و امامت





پروژه شریعتی، و امروز ما!
شریعتی اما بر خلاف آنچه که برخی با حقد و حسد می گویند؛ "اطلاعات تاریخی اش در حد یک نوجوان دبیرستانی اروپایی بود"! (سید جواد طباطبایی) و یا به گفته بعضی از تازه به دوران رسیده ها در مقایسه علی و بتهون و شناخت آنها "مغلطه"! می کرده است! و یا آنچنان که آخوندهایی چون مرتضی مطهری و سید حمید روحانی او را طراح تز استعماری! اسلام منهای آخوند و "مأمور"! می دانستند، همچنان محور بحث ها و نقد ها می باشد. به جرأت می توان گفت که در تاریخ روشنفکری معاصر، هیچ شخصیتی در حد او مورد کنکاش و ارزیابی قرار نگرفته است. شمارش کتاب هایی که درباره او نوشته شده است، به مرز پانصد جلد رسیده است که خود حکایت از اهمیت او و اندیشه اش دارد. بسیاری از این آثار را روشنفکران، محققان و آکادمیسین ها به رشته تحریر درآورده اند.

پیش از اینکه بخواهیم درباره شریعتی و حضور او و پروژه فکری اش در جامعه و زمان بپردازیم، و اینکه او چه گفت و چه خواست و اینکه ما اینک با او چگونه پیوندی داریم و اساسا چرا باید پیوند داشته باشیم، لازم است تا به دو پرسش کلیدی و اساسی پاسخ گوییم:
آیا بشریت در عصر علم، تکنولوژی، اینترنت و گلوبالیزاسیون، و تلاش های شگرفی که در رسیدن به خودکفایی بدون نیاز به خداوند و مذهب، انجام داده است، تکیه به مذهب می تواند، پاسخی به نیازهای درونی وی تلقی شود؟ و آیا اساسا
در هنگامه ای که بشریت با تکیه بر سیستم های موجود به نفع مادی و اقتصادی، و دستاوردهای علمی خود می اندیشد، و از معنویت و درونگرایی معنوی تا حدودی فاصله گرفته است و پاسخ های خود را در تکنولوژی و علوم تجربی جستجو می کند، می توان از نیاز و اعتقاد به مذهب سخن گفت؟
پرسش دوم این است که آیا مذهب - و در اینجا به طور مشخص اسلام آن هم با توجه به حاکمیت یک رژیم سرکوبگر و توتالیتر، و باز هم به نام اسلام - می تواند از زوایای دیگری رهنما و رهگشا باشد، یا شرایط سیاسی و مذهبی موجود، کار را به جایی رسانده است که سخن گفتن از نقش اجتماعی – سیاسی اسلام، کاری بیهوده و انحرافی است؟
بدیهی است که چگونه گی پاسخ ما به دو پرسش طرح شده، می تواند رابطه ما با شریعتی و رابطه او با ما را توضیح دهد.
تلاش هایی که در سراسر جهان برای یافتن معنا و مفهومی غیر مادی از زندگی ارائه می شود، و پرسش هایی که انسان در طول تاریخ پر فراز و نشیب خود با آن مواجه بوده است از قبیل اینکه "از کجا می آیم و به کجا می روم"، را تا کنون نه فلسفه پاسخ گفته است و نه علم. آنچه که در حیطه توانایی بشر و دانش آن بوده است، بیشتر پاسخی تجربی و مادی، از "ماهیت و موجودیت وجود" بوده است. یعنی بر اساس توانایی ها و درک ذهنی انسان از محیط خود. و این است که همواره در همان دایره محدود به تکرار مکررات پرداخته است. فقر معنوی و به بیانی دیگر نیاز به معنویت اما، باعث شده است که انسان در هر تلاش و کوششی، باز هم به مذهب پناه آورد که سرمنشأ انسان و هستی را در خارج از جهان انسانی و دانسته های محدود به حس های پنجگانه آن، جستجو می کند. با این حال و با توجه به مذهب گریزی موجود – به ویژه در جوامعی که به نام مذهب اداره می شوند - مذهب، همچنان یکی از منابع عمده و اساسی پاسخ به پرسش های وجودی انسان به شمار می آید.
هنگامی که ما از مذهب به مفهوم کلی آن فاصله می گیریم و به جغرافیای مذهبی جهان نظر می اندازیم، با مذاهب مواجه می شویم. که اسلام نیز به عنوان یکی از آن مذاهب بزرگ و زنده در بخش های وسیعی از جهان، بر جهان بینی و جهان نگری بخش قابل توجهی از مردم جهان حضور ملموس، عینی و زنده دارد. و فرقه ها و جریانات گوناگونی را شامل می شود که هرکدام نیز تفسیر و برداشت خاص خود را دارند.
در چنین شرایطی، چگونه گی نوع نگاه به مذهب، ضرورت شناخت و پیوند با شریعتی مذهب شناس را می تواند توضیح دهد. به علاوه نیاز انسان به معنویت از سویی، و تاثیرگذاری چگونه گی بینش و نگاه اسلامی در کشورهای مسلمان، به ویژه ایران، بر اهمیت نقش و جای گاه شریعتی اسلام شناس می افزاید.
شریعتی اما بر خلاف آنچه که برخی با حقد و حسد می گویند؛ "اطلاعات تاریخی اش در حد یک نوجوان دبیرستانی اروپایی بود"! (سید جواد طباطبایی در گفت و گو با رادیو بی بی سی) و یا به گفته بعضی از تازه به دوران رسیده ها در مقایسه علی و بتهون و شناخت آنها "مغلطه"! می کرده است! و یا آنچنان که آخوندهایی چون مرتضی مطهری و سید حمید روحانی او را طراح تز استعماری! اسلام منهای آخوند و "مأمور"! می دانستند، همچنان محور بحث ها و نقد ها می باشد. به جرأت می توان گفت که در تاریخ روشنفکری معاصر، هیچ شخصیتی در حد او مورد کنکاش و ارزیابی قرار نگرفته است. شمارش کتاب هایی که درباره او نوشته شده است، به مرز پانصد جلد رسیده است که خود حکایت از اهمیت او و اندیشه اش دارد. و مقالاتی که به راستی غیر قابل شمارش می باشند. و بر این نیز باید افزود که بسیاری از این آثار را روشنفکران، محققان و آکادمیسین ها به رشته تحریر درآورده اند. حال یا به عنوان پایان نامه های دانشگاهی از لیسانس گرفته تا دکترا و یا به عنوان موضوع تحقیق و شناخت و یا حتی نقد این چهره بحث بر انگیز تاریخی.

نقش و جای گاه مذهب
ما اینک در مرحله ای به سر می بریم که مذهب واقعا موجود با تکیه بر زور، حضور خویش در جامعه را با کاربرد روش های خشونت آمیز نظامی گری به رخ دیگران می کشد. و هر روز مذهب و پیروان ادیان را با چالش ها و پرسش های تازه ای رو به رو می سازد. برداشت های غیر مسئولانه، ابزار انگارانه و تفاسیری که توجیه گر قدرت و حاکمیت ارتجاع مذهبی می باشد، و توسط خود بنیادگرایان و مرتجعین تبلیغ و ترویج می شود، زمینه ساز طرح پرسش های جدیدی شده است که شاید تا نیم قرن پیش کمتر بدانها توجه می شد. پرسش هایی عمیق و بنیادین پیرامون خدا، چگونه گی ماهیت آن و نوع رابطه خدا با انسان، پیامبر و پیامبری، مذهب و چگونه گی عملکرد و جایگاه آن، فرا روی روشنفکران و اندیشمندان قرار گرفته است. چنین پرسش هایی نه تنها روشنفکران مذهبی، که روشنفکران سکولار را نیز به چالش واداشته است. و اینها همه خود از نقش و اهمیت پر رنگ مذهب در جامعه خبر می دهد.
طبیعی است که پاسخ به نقش و جایگاه مذهب در زندگی انسان نزد همه یکسان نبوده است. نیروهای سکولار و لاییک – به ویژه بخش های مذهب ستیز آن - به دلیل عدم توانایی در نیست و نابود کردن مذهب، برای کاستن از نقش آن و در عین حال ممانعت از اجتماعی و در نهایت سیاسی شدن آن، با اعلام اینکه امری خصوصی است، تا حدودی به وجود آن در جامعه تن داده اند. همین پرسش البته از سوی روشنفکران و نو اندیشان دینی نیز با پاسخ های متفاوتی مواجه شده است؛ پاسخ هایی که از خصوصی و شخصی بودن و تجربه صرفا عرفانی و درونگرایی گرفته تا انجام عبادات و رعایت احکام شریعت را در بر می گیرد. در اینکه این نوع تلقی از دین، خود سرشار از تناقض و تضاد می باشد تردیدی وجود ندارد. چرا که هر امر خصوصی و درونی نیز در نهایت تاثیرات برونی و اجتماعی خاص خود را بازتاب می دهد. هیچ مذهب و عقیده ای در جهان وجود ندارد که رفتار فردی و اجتماعی انسان را رقم نزند. همان مذهب سیاست گریز نیز خود نوعی القای نگرشی سیاسی است.
البته پاسخ های دیگری نیز در رابطه با نقش مذهب، انسان و اجتماع ارائه شده است। پاسخ هایی که بر نقش مذهب در زندگی سیاسی و اجتماعی انسان ها تاکید می ورزد। در اینجا نیز پاسخ ها یکسان نیست. در این نوع برداشت می توان ولایت فقیه و حکومت شرع را نیز سازمان دهی و عملی کرد. اما می توان از دل اسلام سیاسی – اجتماعی، برابری، عرفان و آزادی را نیز بیرون آورد، بدون اینکه بخواهیم قانون شریعت را در جامعه جاری و ساری سازیم. دیدگاهی که برای مذهب رسالتی در حد ایجاد تعهد برای تحقق و استقرار قسط و عدالت و آزادی و تلاش برای رهایی انسان ها از استثمار، استبداد و استحمار را قائل می شود.
نگاه شریعتی
در این جای گاه نیز می توان حضور پر رنگ شریعتی را مشاهده نمود. چرا که شریعتی بر عنصر اجتماعی و پاسخ های این جهانی مذهب اصرار می ورزید. و درست به همین دلیل هم می باشد که او هم پرسش برانگیز و هم پاسخگوست. سی و یک سال از هجرت ابدی و به تعبیری شهادت او می گذرد و ما همچنان تاثیر وی بر بخش قابل توجهی از نسل جوانی که در جستجوی کیستی خود به او مراجعه می کند را مشاهده می کنیم. و در همین راستاست که آنچه از سوی برخی از دارندگان خرد و تفکر درباره وی گفته می شود که او پاسخی بود به پرسش ها و نیازهای زمانه خود، و لاجرم اکنون که آن پرسش ها، پاسخ های خود را یافته اند، و باورهای مذهبی اسلامی جامه عمل دهشتناکی به خود بسته اند، دوران شریعتی و الگوهای وی نیز به سر آمده است و پس نیازی به او نیست، اگر غرض ورزانه نباشد، آگاهانه نیز نمی تواند باشد. چرا که صرف نظر از این که مذهب در ایران کنونی چه نقشی و چه عملکردی داشته است، نگاه مذهبی شریعتی بر اساس آثار و نوشته های وی از مقوله و مدل دیگری است.
نخست اینکه او مذهب را پدیده ای رهایی بخش می نامد و رسالت همه ادیان توحیدی را در ایجاد و تحقق جامعه ای مبتنی بر قسط (یعنی برابری)، فرهنگ و قدرت مادی و آزادی توصیف می کند. شریعتی خود به صراحت بر این نکته تاکید می ورزید که دینی که به درد دنیای مردم نخورد، به درد آخرتشان نیز نخواهد خورد. چرا که به راستی کار چنین دینی در دنیا، توجیه ناملایمات، استثمار و استبداد خواهد بود. آنچه که بارها در تاریخ مشاهده شده است.
دیگر اینکه او به خوبی می دانست و می دید که آنچه به نام دین، مذهب، اسلام و یا تشیع به مردم ارائه می شود، کاملا مسخ و تحریف شده و در نتیجه از محتوای راستین آن به دور مانده و چیزی جز ابزار قدرت نیست. یعنی دقیقا آنچه که ما در حاکمیت کنونی، مشاهده می کنیم. مذهب هنگامی که تبدیل به ابزار قدرت شود، چه در دست آخوند یا آیت الله باشد و چه در دست شاه یا سلطان – ظل الله – و یا صاحبان سرمایه، نقشی به جز توجیه قدرت حاکم بر عهده نخواهد داشت.
شریعتی نمی توانست چنین تصویری از مذهب را بپذیرد. او به تلاش برخاست تا تصویر دیگری از مذهب ارائه دهد. لازمه این کار اصلاح، بازسازی و بازشناسی مذهب راستین بود که پیوندش با انسان، پیوند رهایی بخش بود و نه اسارت طلبانه:
"تشیع "تقوی و مسئولیت و اعتراض" و نه تشیع "تقیه و شفاعت و انتظار"... "اسلام "جهاد اعتقادی و اجتماعی و اجتهاد علمی و عقلی"، و نه اسلام "تقلید و تعصب و تسلیم"(۱)
در همین رابطه است که او با شک آغاز می کند و بازخوانی گذشته و تجدید نظر و نقد آنچه از گذشته به ما به میراث رسیده است:
"باید در هر آنچه که به ما رسیده است تجدید نظر کنیم. ... در همه آن مائده هایی هم که به نام دین و فرهنگ و تاریخ و ادبیات و هنر، به خوردمان می دهند، باید تجدید نظر کنیم، که همه مسموم است. و برای اینکار باید متد، و شور و از خودگذشتگی و ایمان داشته باشیم." (۲)
پلورالیسم دینی نیز که مبتنی بر تعدد فهم ابعاد دینی است، و نفی برداشت واحد، که طی سالیان اخیر توسط بعضی از اندیشمندان دینی ارائه شده است و گویا آن را جزو افتخارات و دست آوردهای خویش می پندارند، سال های قبل از انقلاب توسط شریعتی مطرح و ریشه در اندیشه او دارد؛
"در مقدمه "سلمان فارسی" من یک بحثی داشتم به نام تعدد ابعاد فهم اسلامی. یعنی همه افراد انسان خود اسلام را که حقیقت واحدی است، در قالب های ذهنشان که باید بفهمند یکجور نمی فهمند و لازم هم نیست که یکجور بفهمند." (۳)
"اگر یک روزی یک مرکزی درست شد و به همه متفکرین و علما بخشنامه شد که اصول و فروع اسلام را به این شکل همه تان باید بفهمید و هیچکس هیچوقت دیگر حق ندارد نظر دیگری بدهد، اسلام به عنوان یک علم، به عنوان یک منطق و به عنوان یک فرهنگ متوقف شده. این وحدت، علامت مرگ فکر و احساس مذهبی است." (۴)
طرح چنین نظری، راه را بر انحصار و انجماد تفکر و برداشت دینی می بندد و خود زمینه ساز برداشت های آزاد، آگاهانه و فارغ از منافع صنفی و طبقاتی می گردد. امری که به نوبه خود می تواند در آزاد سازی جامعه از تفکرات و برداشت های ارتجاعی موجود کمک شایانی نماید.

امامت، رهبری، دیکتاتوری و آریستوکراسی مذهبی
آنچه را بسیاری دلیل بی مهری شریعتی نسبت به دموکراسی و آزادی می دانند، می توان در کتاب امت و امامت او یافت. بسیاری از منتقدان شریعتی در همین کتاب توجه ندارند که وی رهبری [امامت] را از دیکتاتوری تفکیک می کند و تفاوت های آن را نیز نشان می دهد. به علاوه این اثر در سال ۱۳۴۷ پدید آمده است و کارهای عمده و اساسی شریعتی پس از درس ها و سخنرانی های حسینیه ارشاد است که او را به عنوان یک اندیشمند تأثیر گذار مطرح می نمایند. به علاوه وی خود در درس های تاریخ ادیان در سال ۱۳۵۰ به صراحت امامت را دوره ای موقتی در تاریخ شیعه می داند: "اولا امامت نظامی همیشگی نیست، رژیمی است که به هر شکلی که باشد از نظر اعتقاد شیعه امامی در دوازده شخص معین، محدود است، و در این شکی نیست که بیش از این نیستند. بنابراین نمی تواند رژیمی همیشگی باشد، که اگر می بود نمی توانست اشخاصش در این سلسله معین باشد. وقتی معلم من آمد و گفت بعد از من دوازده نفر می آیند و این درس را تمام می کنند، یعنی اینکه درس من ابدی نیست و پس اشخاصی که تعیین شده است و می آیند، تمام می شود. و پس از آن اصول دیگری هست که بر اساس آنها کارمان را اداره می کنیم. ثانیا به دوره خاصی از تحول اجتماعی مربوط است، یعنی دوره مدینه و جامعه اسلامی قرن هفتم و هشتم." (۵)
"بنابراین امامت یک رژیم انقلابی است که افرادی محدود دارد و ثانیا مربوط به دوره انتقال است، دوره انتقال یک جامعه جاهلی عقب مانده منحط به جامعه ای که دارای رشد فرهنگی و اعتقادی و سیاسی شده است." (۶)
به علاوه نقد و نگرش وی به روحانیت و ... حکومت مذهبی، نمی توانست پذیرای حاکمیت مذهبی باشد. او در دو مورد مشخص از تاریخ ایران معاصر، با دفاع از مشروطه در مقابل مشروعه، و دفاع از مصدق در برابر کاشانی و روحانیان مخالف او، چشم انداز سیستم سیاسی مورد نظر خود را در مرحله عملی آن نشان می دهد.
همچنین او در چند مورد مشخص، حکومت مذهبی و استبداد دینی را به شدت محکوم می کند و آن را در حد فاجعه ای بشری به تصویر می کشد:
"اریستوکراسی مذهبی که من عنوان کرده ام به این معنی است که در یک جامعه مذهبی نفس واسطه بودن میان خلق و خالق و داشتن چنین مقام روحانیت و تقدسی، فضیلتی را در نظر مردم پدید می آورد که ملاک حاکمیت و برتری ذاتی و جبری و اشرفیت و اشرافیت طبقاتی و در نتیجه سیاسی نیز می گردد و این خود یک نوع پدید آمدن "طبقه" حاکمه، جامعه طبقاتی، نقض وحدت و هماهنگی و اصل تساوی عمومی سیاسی و اقتصادی و حقوقی خواهد بود و بخصوص مانع رشد توده و استقرار دموکراسی، و موجد اختناق و استبداد دینی خواهد گردید." (۷)
تصویری که وی از حکومت مذهبی ارائه می دهد، چنان زنده، واقعی ، عینی و شفاف است که گویی او خود شاهد و ناظر حکومت "جمهوری اسلامی ایران" بوده است!
"حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدايی تلقی می کند . " (۸)
علاوه بر این، او در یکی از آخرین نوشته های خود، حتی به حاکمیت روشنفکران – که به تعبیر خود آنان را آگاهان و برانگیزندگان دوران مدرنیته می داند – نیز باور ندارد و رسالت آنها را "وارد کردن واقعیت های ناهنجار موجود در بطن جامعه و زمان به احساس و آگاهی توده" (۹) می داند و با تایید این گفته روسو که "برای مردم راه نشان ندهید و تعیین تکلیف نکنید، فقط به آنها بینایی ببخشید، خود راه ها را به درستی خواهند یافت و تکلیفشان را خواهند شناخت" (۱۰)، موضع خود را با جای گاه و مسئولیت روشنفکران نیز مشخص می کند. بنا بر این، او بر خلاف برداشت های برخی از "منتقدان"، روحانیت را نفی نمی کرد تا روشنفکران را در حاکمیت جای گزین آنان سازد و آنها با زور! بر مردم حکومت کنند!
او همچنین رهبران جامعه را تابع مردم آگاه و رسته از بند تقلید و تعبد، ارزیابی می کند و نه حاکمانی که مردم باید تابع و مطیع آنها باشند. به نظر او "تا مردم به آگاهی نرسیده اند و خود صاحب شخصیت انسانی و تشخیص طبقاتی و اجتماعی روشنی نشده اند و از مرحله تقلید و تبعیت از شخصیت های مذهبی و علمی خود که جنبه فتوایی و مقتدایی دارند (و رابطه میان آنها با مردم، رابطه مرید و مراد و عامی و عالم و مأموم و امام است) به مرحله ای از رشد اجتماعی و سیاسی ارتقاء نیافته اند که در آن رهبران اند که تابع اراده و خط مشی آگانه آنان اند" (۱۱) ، سخن گفتن از پیشرفت و توسعه اجتماعی با واقعیت فاصله ها دارد.
عنصر آگاهی و خود آگاهی، در بینش اجتماعی و ارزشی شریعتی، دارای آن چنان اهمیتی است که حتی انقلاب را – که عموما پدیده ای واکنشی، انفجاری و قهر آمیز است – بدون آگاهی و فرهنگ، پدیده ای ناکام ارزیابی می کند:
"ثمره تحمیل انقلاب بر جامعه ای که به آگاهی نرسیده و فرهنگ انقلابی ندارد جز مجموعه ای از شعارهای مترقی، اما ناکام، نخواهد بود।" (۱۲)

پروژه اصلاح دینی شریعتی
شریعتی به درستی تشخیص داده بود که مذهب موجود، مردم را همچنان در جهل، خرافات و ارتجاع نگه می دارد و هیچ حرکت و تحول پیشروانه ای را در جامعه و زندگی آنان باعث نخواهد شد. او آگاهانه بر این باور بود که اسلام خود زندانی است. زندانی ارتجاع روحانیت که از دین دکان و ابزاری ساخته بود برای حفظ موقعیت و منافع صنفی و طبقاتی خویش. بر همین اساس به درستی معتقد بود که تا زمانی که در بینش دینی مسلمانان اصلاحی صورت نپذیرد، آنان همچنان در اسارت باورهای ارتجاعی و تقلیدی به سر خواهند برد. بر همین اساس بود که او نجات اسلام را از نجات مسلمانان با اهمیت تر می شمرد؛ چرا که نجات مسلمان ها می توانست موقتا آنان را رهایی بخشد، اما تا هنگامی که اسلام خود در انحصار ارتجاع بود، و روحانیت این ابزار را همچنان در انحصار و حصار خود داشت، توده مذهبی را دیگر باره و دیگر باره به زندان می افکند:
"روشنفکران کشورهای اسلامی باید یک جنگ آزادی بخش برای خود اسلام آغاز کنند، که اسلام آزاد بشود، نه اینکه مسلمان ها نجات پیدا کنند، اگر مسلمان ها نجات پیدا کنند و اسلام زندانی باشد، باز دو مرتبه می افتند در داخل زندان "ارتجاع" و باید دائما بروند و برگردند، مثل آنچه می بینیم"! (۱۳)
در همین راستا، او خود به تلاش برخاست تا با توجه به فرصت تاریخی و محدوده زمانی خود به تلاش برای رهایی اسلام از زندان ارتجاع بپردازد که حاصل آن آثار و مباحثی است که از خود بر جای گذاشت. من در اینجا بدون اشاره به جزئیات و طرح دقیق مباحث و موارد تبیین شده در آثار شریعتی، رئوس برجسته ی برخی از دست آوردهای وی را به شرح زیر ردیف می کنم، تا دریابیم که چرا ما هنوز هم به شریعتی و پیام او در یک جامعه دینی نیازمندیم؛
* پروتستانتیسم اسلامی (رنسانس اسلامی) که لازمه آن، تجدید نظر در تمامی داشته ها و منابع فکری اسلامی پس از بعثت و قرآن بود
* طرح تصفیه و استخراج منابع فرهنگی
* نفی تفکر تقلیدی – حوزوی، نفی تقلید در اصول عقاید:
"در خود مبانی اساسی تشیع ماست که تقلید در مسائل عقلی و اصول اعتقادی جایز نیست، و حتی کسی که اصول اعتقادی خودش را به تقلید گرفته باشد، اساس دینش درست نیست و عبادتش درست نیست। تقلید عقلی به این شکل در می آید که عقل ها را از بین می برد،یعنی آنچه را که باید هر کسی سرمایه ای بدهد و یک سرمایه گذاری یی در این عقل کل جامعه بشری و در این جامعه فرهنگ اسلامی بکند، همه به صورت یک عبد عبید یک یا دو نفر در می آیند و او به جای همه در مسائل عقلی فکر می کند و اینها می شوند "هیچ"(۱۴)
* تلفیق آگاهانه بینش عرفانی با مبارزه سیاسی ، یا پیوند مذهب با زندگی اجتماعی
* تقدس زدایی از چهره های برجسته "مذهبی" و به چون و چرا پرداختن و عقلانی کردن "مبانی" دینی
* زدودن تقدس دروغین "روحانی" و "روحانیت" و در نهایت نفی این طبقه که ادعای واسطه گی بین خدا و خلق را دارد. با تز اسلام منهای روحانیت
* زمینه سازی برای "رفرم" در بازشناخت، باز خوانی و بازفهمی متون دینی
* نگاه انتقادی به سنت و مدرنیته
* طرح مقوله آزادی به عنوان یکی از نیازهای عمده و اساسی انسان؛
"آنكه آزادی را از من می گيرد, ديگر هيچ چيز ندارد, كه عزيزتر از آن به من ارمغان دهد". (۱۵)
در جای دیگر؛ " اگر به تكامل نوع انسان اعتقاد داريم , كم ترين خدشه به آزادی فكری آدمی و كم ترين بی تابی در برابر تحمل تنوع انديشه ها و ابتكارها يك فاجعه است ." (۱۶)
* نفی دگم اندیشی و فرقه گرایی
* ارائه نظریه عرفان، برابری و آزادی به عنوان آلترناتیوی منطقی و مردمی در رویارویی و مقابله با مثلث سرکوبگر حاکم بر تاریخ؛ یعنی زر و زور و تزویرو یا به تعبیری دیگر روحانیت، مالکیت و دولت
* ارائه سیستم اعتقادی مبتنی بر تساهل، دگراندیشی و دگر فهمی متون دینی و نفی دیدگاه های مبتنی بر قرائت واحد - برداشت یکسان و تقلیدی - و خودمحورانه از دین:
"اتحاد و اشتراک در درک و عقیده و جهت، آرامش و سکون می آورد و هر گاه جامعه ای بدین حالت افتاد به مرگ نزدیک می شود، چه زندگی جنبش است و جنبش را آتش های (اگر نگوییم مقدس) ضروری تناقضات و اختلافات گرم نگه می دارد. چرا استبداد (فردی، گروهی یا حزبی)، علیرغم کوشش های به چشم خور اولیه، جامعه را به رخوت و انجماد می کشاند؟ چرا آنجاها که آزادی افکار نیست و اندیشه ها با هم تصادم ندارد فکر می میرد و اندیشه ای که در میدان با رقیبی گلاویز نمی شود و به مانعی بر نمی خورد خود از رفتن باز می ماند و تباه می شود؟" (۱۷)
"چون باز یکی از اعتراضات همیشه این است که دین یک حقیقت است، و هر کس هم نمی تواند یک چیزی بگوید، می گویم دین یک حقیقت است ولی هر کسی می تواند یک جوری بفهمد. مگر طبیعت یک واقعیت نیست؟ چرا هرکس یکجوری آن را می فهمد و طبیعت هم هست؟" (۱۸)
* نفی استثمار و سرمایه داری و قرار دادن سوسیالیسم در کنار مذهب و متناقض ندانستن این دو
* طرح گسترده مقوله الیناسیون انسان توسط مفاهیم و معیارهای گوناگون شکل دهنده زندگی انسان، از قبیل مذهب، فلسفه، اقتصاد، مدرنیته، سرمایه داری، علم، هنر، و ...
و موارد بسیار دیگری که باید در فرصت هایی دیگر به آنها پرداخت.
این دست آوردها با توجه به پر رنگ بودن حضور مذهب در جوامع اسلامی، می تواند همچنان آلترناتیوی ارزنده، جهت دهنده و تاثیر گذار و خنثی کننده بنیادگرایی و واپسگرایی آخوندیسم باشد. پویندگان واقعی دیدگاه های شریعتی، طی سال های حاکمیت استبداد دینی در عمل نشان داده اند که آنچه شریعتی گفت، نفی کننده ارتجاع در تمامی ابعاد آن بوده است.
با توجه به این نکات، به جرأت می توان گفت که شریعتی اینک خود به یک متن تبدیل شده است.
منابع:
--------------------------
۱) م. آ. ۱۶ ، ص ۷۱
۲) م. آ. ۱۶، ص ۲۰۲
۳) م. آ. ۲۶، ص ۱۶۸
۴) م. آ. ۲۶، ص ۱۷۶
۵) م. آ. ۱۵، ص ۴۲
۶) م. آ. ۱۵، ص ۴۳
۷) م. آ. ۳۰، ص ۱۱۲
۸) م. آ. ۲۲، ص ۱۹۷
۹) م. آ. ۴، ص ۹۵
۱۰) م. آ. ۲۲، ص ۱۹۷
۱۱) م. آ. ۴، ص ۹۴
۱۲) م. آ. ۴، ص ۹۵
۱۳) م. آ. ۱۰، ص۱۵۳
۱۴) م. آ. ۲۶ ص ۱۷۹
۱۵) م. آ. ۲۵، ص ۳۵۹
۱۶) م. آ. ۲، ص ۱۴۹
۱۷) م. آ. ۲۸، ص ۳۰۴
۱۸) م. آ. ۲۶، ص ۱۷۵

2008/05/05

"ای کاش من هم یک پاسدار بودم"

اندر معجزه های پاسدار و بسیجی بودن
پس از جریان روی کار آمدن محمد خاتمی، و سپس به افول رفتن جنبش اصلاحات، و به سرانجام! رسیدن و یا نرسیدن "مسئولیت"های این برادران و خواهران در اصلاح امور حکومت، برخی از آنان از حول هلیم در دیگ رقبا افتادند و گرفتار شدند।
اکبر گنجی با یکی از ولینعمت های پیشین خود به نام اکبر رفسنجانی و اطرافیانش در افتاد و راهی زندان شد تا مثلا تبدیل به قهرمان رهایی مردم و اپوزیسیون واقعی که خود روزی زندانبانش بود بشود. ابراهیم نبوی کیف کش سابق آخوند ناطق نوری نیز، با استفاده از موقعیت هایی که در همان حکومت به دست آورده بود و با طنز نویسی و همراهی با کیومرث صابری – که مدتی هم مشاور فرهنگی محمد علی رجایی نخست وزیر پیشنهادی و مورد حمایت حزب جمهوری اسلامی بود - در مجله فکاهی گل آقا، ستون نویس روزنامه های اصلاح طلب شده بود، پس از اینکه از "اصلاحات" اصلاح طلبان، به جایی نرسید، راهی دیار فرنگ شد تا به مخالفان رژیم بگوید که من هم شریکم! به گفته اعراب "حاجی انا شریک"!
محسن سازگارا نیز پس از اینکه به سازمان دهی سپاه مخوف پاسداران رژیم پرداخت و پس از سال ها خدمت به "حکومت اسلامی"، بعدها جزو گردانندگان اصلی روزنامه های اصلاح طلب شد، پس از بن بست رسیدن "جنبش اصلاحات" به غرب روی آورد تا او نیز از قافله اپوزیسیون و "اپوزیسیون سازی" عقب نماند. و جالب توجه اینجاست که همه ی این برادران که روزی به تبعیت از "امام راحل"، آمریکا را "شیطان بزرگ" می شناختند، اینک در جعبه جادویی رسمی وابسته به دولت آمریکا - "صدای آمریکا"(1) - ژست اپوزیسیون می گیرند و همراه با علیرضا نوری زاده – که خودش نیز فراموش کرده است به کجاها وابسته است - برای مردم ایران طرح و برنامه ارائه می دهند.
کوتوله های دیگری از این دست کم نیستند. از فرشاد ابراهیمی گرفته تا نیما راشدین، و از ... تا ... همه و همه امروز ادعای مخالفت با رژیمی را دارند که خود سینه چاک آن و امامش بوده اند. و برای حفظ "نظام مقدس اسلامی" از "امام راحل" یک اشاره کافی بوده است تا آنان به سر بدوند!
واقعیت این است که رژیم از سال ها پیش با اندیشه رخنه و نفوذ در اپوزیسیون و مخالفان، به هزار حیل دست اندرکار شد تا اتحاد و همبستگی مخالفان را به هم بریزد. ظاهرا تنش ها و درگیری های درونی رژیم، و جنگ بر سر چگونه اداره کردن حاکمیت، این فرصت را فراهم ساخت، تا این سناریو به اجرا گذاشته شود. (می بینیم که همین برادران اصلاح طلب نفوذ کرده در "اپوزیسیون" چگونه تشویق می کنند شرکت در انتخابات گوناگون رژیم را!)
دوری و نزدیکی این افراد با برخی از عناصر مدعی اپوزیسیون نشان می دهد که این پاسداران سابق و "اپوزیسیون" امروز، با چشمانی باز و افکاری متمرکز، و البته با جسارت و شهامتی تحسین! برانگیز به جاهایی پا گذاشته اند که افراد حاضر در آن، روزی روزگاری خود را دشمن قسم خورده رژیم و کارگزارانش می دانستند! جسارت این کارگزاران و پاسداران سابق حکومت در حضور یافتن در چنین محیطی و پیوستگی آنان به بخشی از این مدعیان به راستی که مثال زدنی است!
اما گروهی که اینها را به زیر پر و بال خود می گیرند و هیچگاه نیز از آنان نمی پرسند که شما در دهه 60 خورشیدی به چه کاری مشغول بودید و چه نقشی در آن کشتارها، اعدام ها، دستگیری ها، زندان ها و شکنجه ها داشتید، خود نه در دهه 60 در میدان مبارزه حضور داشته اند و نه علیه آن همه جنایت اقدامی جدی انجام داده اند، که در مواردی مشوق آن نیز بوده اند. این است که این برادران، با خاطری آسوده از این همه استقبال و تشویق، یکی پس از دیگری راهی فرنگستان می شوند، تا مشکل دموکراسی و "جمهوریت" ایران را حل کنند. یکی از این آقایان "مانیفست جمهوری خواهی"(2) می نویسد، تا عده ای که لابد تا به حال نمی دانستند، "جمهوری" یعنی چه، برایش دست افشانی و پای کوبی کنند، دیگری از راه نرسیده، به تحلیل ایرانیان خارج می نشیند و آنها را دسته بندی می کند (3)، دیگری...
جالب اینجاست که طبق ضرب المثل "کبوتر با کبوتر باز با باز"، بیشتر اینان یا به ساواکی ها و سلطنت طلب ها نزدیک می شوند و یا به جریانات دیگری که آنها نیز تا سال ها زیر بیرق ضد امپریالیستی امام خمینی، سینه می زدند! اینان در رنگ عوض کردن چنان ماهر شده اند که یک شبه از پاسدار و حزب اللهی و خط امامی بودن، به لاییک و سکولار تبدیل می شوند و فاصله ناطق نوری تا فرح پهلوی را با سرعت نور می پیمایند تا در اینجا نیز برای خود پایگاهی مستحکم بیابند.
می خواستم بگویم که پاسدار و کارگزار حکومت بودن، بر عکس نقطه نظرات برخی از نیروهای جدی و سازش ناپذیر اپوزیسیون، چندان هم بی فایده و منفی نیست. و اینکه امام اینان فرمود که "ای کاش من هم یک پاسدار بودم"، نشان از "درایت"، "دوراندیشی" و "نبوغ" سیاسی ایشان داشت!
حال بگذارید خاصیت های پاسدار بودن را با هم مرور کنیم؛
- سمبل ایثار و سرباز گمنام امام زمان بودن
- از کلیه مزایای "شرعی" برخوردار بودن و مقرب درگاه ولی فقیه و شرکاء واقع شدن
- داشتن سهمیه های ویژه و دسترسی به تمام امکانات مثبت و مفید!
- برو بیا داشتن و هر کاری را با زور و ارعاب انجام دادن
- برخورداری از سهمیه دانشگاه و مدارس عالی
- بدون مطالعات شبانه روزی - و حتی در صورت شاگرد کودن بودن - ناگهان تبدیل به دکتر و مهندس شدن
- طی کردن مدارج عالی سیاسی و از سرپاسداری و سرداری، با یک چشم به هم زدن رییس جمهور و شهردار شدن
- به تدریج تغییر ماهیت دادن و از پاسداری به اعتدال و اصلاح طلبی کشیده شدن و به به و چه چه شنیدن که ببینید طرف از کجا به کجا کشیده شده است!
- به "اپوزیسیون" تمایل پیدا کردن و آماده شدن برای دریافت مدال های افتخار
- دریافت جوایز متعدد به پاس سال ها! "مبارزه"، زندانی شدن و "دفاع از دموکراسی و حقوق بشر"!
- و بالاخره تبدیل شدن به چهره شناخته "اپوزیسیون" و دیدار با مقامات و شخصیت های شناخته غربی

خوب با این تفاصیل آیا به راستی بد است مبارزه را از پاسدار بودن آغاز کردن؟ در خط امام بودن، دیگران را سرکوب کردن و سپس به افتخار آزادی خواهی نایل شدن؟
البته ممکن است برخی از دوستان بسیار دموکرات، آزاد اندیش و مبارز ما که شعارشان این است که "می بخشیم اما فراموش نمی کنیم"، بر ما خرده بگیرند که شما خیلی "انقلابی"، رادیکال، و بی گذشت هستید و به همین دلیل نمی توانید بر گذشته دیگران چشم بپوشید، و نمی توانید بفهمید که انسان ها تغییر می یابند! اما در پاسخ باید گفت که در همین جوامع دموکراتیک، اگر انسانی جرمی مرتکب شود و سپس پشیمان شود، آیا پشیمانی بعد از عملش – البته به نوع عمل هم ارتباط تنگاتنگ دارد – به معنای چشم پوشی از جرمش می باشد؟ آیا اگر فردی مرتکب قتل عمد شود و سپس در شرایط دیگری انسانی را از مرگ نجات دهد، از جرم قبلی اش چشم پوشی می کنند؟ بدون شک هرگز! ممکن است تخفیفی برایش قایل شوند، اما مطمئنا او را تبرئه نخواهند کرد. نجات انسان ها یک وظیفه اخلاقی و انسانی است، اما قتل انسان ها چطور؟
حال بیایید از منظر دیگری به جرم و جنایت بنگریم؛ گاه کسی گلوله را به سوی کسی شلیک می کند و او را می کشد، گاهی فرمان قتل را صادر می کند و گاهی در مجموعه اداری طرح ریزی کننده حاکم نقشی بر عهده دارد. بسیار ابلهانه است که اگر ما فقط کسی که گلوله را شلیک می کند، تنها مسئول کشت و کشتار بدانیم. بگذارید مثال ساده تری بزنیم؛ من هیچ شکی ندارم که فردی به نام خمینی، مخالفان حاکمیت را با دست های خود به قتل نرسانده است! من تردیدی ندارم که محمدرضا پهلوی با دست های خود گلوله خلاص را به زنده یاد دکتر حسین فاطمی، یا حنیف نژاد نزده است! من تردیدی ندارم که رضا خان میرپنج (پهلوی)، فرخی یزدی را با دست های خود نکشته است! و همینطور همه می دانیم که ناصرالدین شاه، با دست های همایونی خود، امیر کبیر را به قتل نرسانده است. اما همه نیز می دانیم که در یک مجموعه و ساختار سیاسی و یا سازمانی، تمامی عناصر و عوامل وابسته در زنجیره ای از ساختار قدرت سهیم و شریک هستند! قانون، و موارد حقوقی نمی تواند از هیچکدام از عاملین چشم پوشی کند. توبه یا ابراز پشیمانی نیز هنگامی قابل ارزیابی است که فردی – آن هم در رده پایین – بر اساس جهل و نا آگاهی تبدیل به ابزار اجرای جرم شده باشد. در مورد این برادران اما، همه آنها از مدعیان و عناصر مرتبط با گردانندگان اصلی حاکمیت بوده اند. یعنی هیچکدام از این آقایان، پاسدار یا بسیجی ساده لوح و نا آگاه نبوده اند!پس، نتیجه می گیریم که عامل و عمل، در این گونه موارد، شامل حالت اضطرار و یا جهالت نمی شوند!
از آن گذشته، به راستی کدامیک از این آقایان از جنایات دهه 60 سخن گفته اند؟ کدام راز را برملا کرده اند؟ و چه کسی از همانهایی که برایشان کرسی وعظ و خطابه می گذارند و میکروفن ها و دوربین هایشان را بی دریغ در اختیار اینها قرار می دهند، از آنها پرسیده است که آقای اکبر گنجی، آقای ابراهیم نبوی، آقای محسن سازگارا، آقای ... شما در سال های سیاه شصت تا وزیدن "نسیم باد خردادی" – و نه به گفته حافظ شیراز؛ "نسیم باد نوروزی" – چه مسئولیت هایی داشتید؟ در سپاه پاسداران، در وزارت کشور، در دفتر آخوندهای مهوع و نکبت آور ریز و درشت، چه می کردید؟ در سال های خشونت آلودی که شما طرفداران و نگهبانان رژیم، یک طرف خندق قرار داشتید و نیروهای اپوزیسیون و مخالفان شما در سوی دیگر آن، شما به رتق و فتق چه اموری مشغول بودید؟ چند مجاهد و مبارز را کتک زده اید؟ (نمی گویم شکنجه که دوستانشان برآشفته نشوند). در دستگیری های وسیع و سراسری، در به زندان انداختن چه تعداد از مبارزان و مجاهدان و نهایتا اعدام و سر به نیست شدن آنها نقش داشته اید؟ در تحکیم پایه های سیاسی و اعتقادی این رژیم شما عهده دار چه مسئولیتی بوده اید؟ هنگام عربده کشی های دادستان های ریز و درشت خمینی از قبیل موسوی خوئینی ها، یوسف صانعی ها، موسوی تبریزی ها و ... در بریدن سر مخالفان بی محاکمه و "بی جرم و بی جنایت" - که از خوب و بد زمانه هر سه ی اینان امروز به اصلاح طلبان تعلق دارند – شما ها مجری چه اوامری از سوی "امام راحل" و "ولی فقیه" و دیگر دادستان های ریز و درشت "گرانقدر" بوده اید؟
و امروز چگونه گذشته خویش را به "محاکمه" – و نه نقد – می کشید؟
آیا آمدن به غرب و محکوم کردن این رژیم برای اثبات اینکه "کی بود، کی بود، من نبودم"، کافی است؟
جالب است بدانیم که در سایت های این آقایان از سوابق مشعشعانه شان هیچ نمی بینید! برای نمونه در سایت منتسب به اکبر گنجی نوشته شده است: "اکبر گنجی نويسنده و روزنامه‌نگار منتقد حكومت ايران ، پس از تحمل ٦ سال زندان ، ساعات پايانى جمعه ۲۶ اسفند به آغوش خانواده‌ی خود بازگشت"! اما از اینکه نام برده تا سال های آغازین دهه هفتاد خورشیدی چه می کرده است و چه سر و سری با سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات داشته است، کم ترین سخنی به میان نمی آید! مثلا هیچ رد پایی از اینکه اکبر گنجی در بدو تاسیس سپاه پاسداران به آن پیوست، و به خاطر خوش خدمتی های – البته فرهنگی! – چند سالی را در سمت رابط فرهنگی ایران در ترکیه فعالیت داشت و سپس با اعضای اصلی و بنیانگزار وزارت اطلاعات و دفتر نخست وزیری از قبیل سعید حجاریان رابطه تنگاتنگ و نزدیکی داشت، هیچ سخنی به میان نمی اید. و اینکه ایشان تا سال های آغازین دهه هفتاد خورشیدی همچنان مدافع رژیم سرکوب گر جمهوری اسلامی بوده اند!
با این تفاصیل آیا بهتر نیست که آرزو کرد "ای کاش من هم یک پاسدار بودم"؟ چرا که می بینید که با آخوند همراه بودن و ابزار سرکوب آن شدن، و سپس به نام اصلاح طلبی انتقاد کردن و زندانی شدن و ... چنان نتایج درخشانی با خود همراه دارد که ما را به یاد آن ضرب المثل معروف "ره صد ساله را یک شبه پیمودن"، می اندازد.(4)
____________________________
VOA 1)
2) مانیفست جمهوری خواهی، نوشته اکبر گنجی
3) ابراهیم نبوی، در مطلب "حکیمانه" ای زیر عنوان تکیلا تاریا درج شده در گویانیوز، تاریخ شنبه 29 اردیبهشت 1386 گستاخی را به حدی رسانده است که ایرانیان تبعیدی و مخالف رژیم را دسته بندی می کند و مخالفین واقعی رژیم را به سخره می گیرد! واین نیز یاد آور ضرب المثل قدیمی دیگری است که "اگر به میهمان رو بدهی صاحب خانه را بیرون می کند"! البته این آقا در پایان همان مطلب با شجاعت هر چه تمام ضمن دفاع از جمهوری اسلامی و آنکه رژیمی توتالیتر نیست، می نویسد: " و اگر بپرسید پس چرا به ماندن [در اروپا] ادامه دادی می گویم اشتباه کردم، باید زودتر برمی گشتم و اگر بپرسید پس چرا حالا که می دانی بر نمی گردی، می گویم که شش هفت ماهی وقت لازم دارم تا خودم را جمع و جور کنم، همین!" ظاهرا در این محیط جدید زیاد هم بد نمی گذرد.
4) خواهش می کنم به یادمان نیاورید که انسان ها تغییر می کنند! این را همه می دانیم، اگر چنین بود و با همین جمله همه چیز ختم به خیر می شد، در همین جامعه های مدنی اروپایی، نه به دادگاهی نیاز بود و نه محاکمه ای و نه مجازاتی! تازه تغییر از چه شرایطی و چگونه؟

2008/03/05

در گرامی داشت سالگرد شهادت ابوایاد

جایگاه ابو ایاد در جنبش فلسطین و روند کنونی مذاکرات(1)
- در گرامی داشت سالگرد شهادت او

علی فیاض

به بهانه سالگرد ابو ایاد و با یاد او نگاهی خواهیم داشت به جنبش فلسطین، روند کنونی رابطه فلسطینی ها با اسراییل و آنچه در خاورمیانه می گذرد. این مطلب را می توان به عنوان مقدمه این بررسی، مورد مطالعه قرار داد.
* * *
در تاریخ چهاردهم ژانویه 1991، خبرگزاری ها و رسانه های وابسته و غیر وابسته که تحت تاثیر هیجانات ناشی از لشکرکشی های امپریالیسم آمریکا و متحدانش علیه حکومت بعثی صدام حسین قرار گرفته بودند، به گونه ای شتاب زده خبر دادند که ابو ایاد، ابوالهول و ابومحمد عمری، سه تن از رهبران و اعضای سازمان آزادی بخش فلسطین (ساف) در تونس به قتل رسیده اند. با به شهادت رسیدن ابو ایاد، جنبش فتح یکی دیگر از بنیانگزاران نخستین خود، و بالاخره ساف یکی از مهره های اصلی خود را از دست دادند. شهادت ابوایاد که می توانست یکی از مهم ترین روی دادهای خاورمیانه محسوب گردد، با غرش هواپیماهای امپریالیست های غربی و متحدان ارتجاعی عربی و غیر عربی شان، آن چنان که باید انعکاسی نیافت. روز بعد از آن، جنگ علنی و عملی جورج بوش پدرعلیه عراق آغاز شد. سال ها بعد در تاریخ سپتامبر، احمد شاه مسعود چهره مردمی و مقبول افغانستان به قتل رسید و سپس ماجرای 11 سپتامبر و متعاقب آن لشکر کشی به افغانستان برای گرفتن "انتقام" از طالبان پیش آمد. جای خالی مسعود را - که من هیچ تردیدی ندارم که در یک نقشه مشترک سیا و طالبان به اجرا گذاشته شد - یک سرمایه دار– تکنوکرات پرورش یافته در آمریکا به نام حامد کرزای گرفت. فردی که تا پیش از این نام و نشانی از وی به چشم نمی آمد.
قتل ابو ایاد که بدون هیچگونه تردیدی یکی از برجسته ترین و رادیکال ترین رهبران الفتح و جنبش فلسطین به شمار می رفت زمینه ساز پروسه ای شد که بعدها به پروسه "سازش" معروف گردید. ابو ایاد در ایران با کتاب فلسطینی آواره - که مجموعه روایت های وی از تاریخ پر فراز و نشیب فلسطین در گفت و گوی با اریک رولو، سردبیر وقت لوموند بود – شناخته شد. صرف نظر از این آشنایی عمومی، آگاهان مسایل فلسطین می دانند که ابو ایاد در کنار ابوجهاد، عرفات و فاروق قدومی، از بنیانگزاران اصلی الفتح و از رهبران شاخص سازمان آزادی بخش فلسطین به شمار می رفت.
نقش ابو ایاد در جنبش فلسطین با کمتر کسی قابل مقایسه می باشد. هر چند که او نیز همچون ابوجهاد، ابوعمار و ابو لطف (فاروق قدومی) از بنیانگزاران نخستین فتح و یکی از چهره های اصلی جنبش خلق فلسطین به شمار می آمد، اما خصوصیات ویژه ای که در وجود وی نهفته بود، او را از بسیاری از دیگر رهبران متمایز می نمود.
بدون تردید او یکی از طراحان و سازمان دهندگان اصلی بسیاری از موضع گیری ها و حرکت های ساف به شمار می رفت. دیدگاه ها و اظهار نظرهای وی در مقاطع حساس جنبش فلسطین، حلال و راه گشای بسیاری از مشکلات بود. نفوذ وی در بین نیروهای رادیکال و چپ جنبش فلسطین، در موارد خطیر، می توانست ساف را از فرو افتادن در بحران های داخلی رهایی بخشد. بر همین اساس نه تنها سرویس های وابسته به موساد، بلکه بسیاری از مامورین وابسته به رژیم های مختلف کشورهای عربی نیز گاه در پی قتل وی بودند.
در پشت بسیاری از موضع گیری های انقلابی، رادیکال و سازش ناپذیر ساف و همچنین حرکت های واقع گرایانه این سازمان نقشی اساسی داشت. وی که یکی از هوشمند ترین رهبران جنبش فلسطین به شمار می رفت، با دیدار از کشورهای انقلابی چون چین و ویتنام در سال 1969، کوبا در بهار 1970 و ... (1) و با بهره گیری از تجارب سیاسی – نظامی جنبش های انقلابی کشورهای گوناگون، هر چه بیشتر بر غنای تفکر انقلابی – سیاسی و تئوریک خود می افزود، و با آگاهی از انحرافاتی که در بسیاری از رهبران سیاسی بر اثر بیگانگی با مسائل فرهنگی و ایدئولوژیک به وجود می آید، به مطالعات گسترده ای در ماهیت و شکل انقلاب های جوامع مختلف و آثار فرهنگی آنها دست می یازید. بنا به اظهار خود وی، آثار لنین، مائو، فانون و ... را با اشتیاق بی نظیری مورد مطالعه قرار می داد:
"آثار لنین را می بلعیدم. شجاعت او، خوش بینی عمیق او، حتی در دوران تبعیدش در خارجه، مرا به هیجان می آورد. شیوه به دست گرفتن قدرت توسط بلشویک ها و مشکلاتی که با آن رو به رو بودند، آموزش های زیادی در بر داشت که به نظر من دارای ارزش های جهانی بود. با این حال، با مائو تسه تونگ که به نظر من اخلاقیاتش بیشتر با روح اسلام قرابت داشت تا با سبک مادی خشک لنین، احساس نزدیکی بیشتری می کردم... فرانتس فانون یکی از نویسندگانی بود که بیش از همه مورد علاقه من بود"... (2)
با این همه وی گرفتار هیچ دگمی نشد و همخوان با خط مشی الفتح رنگ تفکر خاصی را به خود نگرفت. و این همه در حالی بود که در جنبش فتح همواره به عنوان چهره ای رادیکال که از قاطعیت و شجاعت خاصی برخوردار بوده است، شناخته می شد. موضع گیری های قاطعانه وی در رابطه با کشورهای عربی، با تکیه بر توده های عرب به جای تکیه بر حکومت ها، به وی چهره ای مردمی و رادیکال می بخشید.
یکی دیگر از خصوصیات ویژه ابو ایاد که به راستی در کمتر رهبری دیده می شد و می شود، انتقاد پذیری و قدرت انتقاد از خود بود. وی بارها و بارها جنبش فلسطین را – که خود یکی از رهبران آن محسوب می شد – مورد انتقاد قرار می داد و مواضع محافظه کارانه آن را در معرض نقد قرار می داد. به رغم سکوت نسبی، و عدم دخالت در جنجال های "سیاستمدارانه" و مطبوعاتی، باید وی را یکی از صحنه گردانان اصلی جنبش فلسطین قلمداد نمود. این تعیین کنندگی به حدی بود که حتی شخص یاسر عرفات را نیز خود ابو ایاد – با صدور اطلاعیه ای شخصی در شرایطی خاص – به عنوان سخنگوی فتح معرفی نمود(3)، و بدین ترتیب به وی چهره ای جهانی بخشید. با این همه وی بارهامواضعی را اختیار نمود که با مواضع دیگر رهبران تفاوت های فاحشی داشت. مواضعی که تحولات بعدی حقانیت آنها را به اثبات رساندند. تصمیماتی چون "تخلیه عمان" قبل از درگیری های سپتامبر 1970 و یا تقاضای پذیرش یک دولت فلسطینی در جوار دولت یهود در سال 1971، نمونه هایی از مواضع ابو ایاد بود که در آن زمان برای بسیاری از رهبران مقاومت، پذیرش آنها سخت مشکل بود. او حتی در جنبش فتح نیز همواره مستقل می اندیشید. اما این استقلال سیاسی و شخصی هرگز باعث نشد که خصوصیات فردی خود همچون فروتنی و خضوع را از دست بدهد. در نتیجه علیرغم مواضع گاه مخالف با دیگران هیچگاه اصول جنبش را زیر پا نگذاشت و صحنه مبارزه را به حالت قهر ترک نکرد. مواضع مستقل وی باعث شد تا مطبوعات بین المللی و برخی از سیاستمداران جهان عرب بارها با پخش شایعاتی از این قبیل که؛ "ابو ایاد پس از اختلاف با عرفات الفتح را ترک کرده است"(4)، با توجه به نقش وی در جنبش فلسطین، به مقاومت آسیب رسانند. سال های پس از حاکمیت خمینی و سیطره وی بر کشور ما، این مسائل را شدت بخشید. برخی از منشعبین از فتح که از حمایت برخی از کشورهای عربی برخوردار بودند، از "مشاجره شدید میان عرفات و ابو ایاد در اجلاس شورای انقلابی فتح گزارش می دادند و حتی از آن نیز فراتر رفته و مدعی شدند که "عرفات از سوی ابو جهاد حمایت می شود و ابو ایاد نیز تحت حمایت فاروق قدومی قرار دارد"! (5) اما این تلاش ها هرگز نتوانستند بیش از چند روز دوام بیاورند. و وی با شهامت و شجاعت هر چه بیشتر به موضع گیری های انتقادی خود برای ارتقاء کمی و کیفی جنبش فلسطین ادامه داد و در همین رابطه بارها به رشد بوروکراسی و تشکیلات بورژوایی در ساف حمله نمود (6) و بسیاری از سیاست های ساف از جمله "حفظ روابط خود با رژیم های حاکم به زیان روابط با توده های مخالف این رژیم ها"، "معتاد شدن به معامله و مذاکره با دولت ها و رجال قدرت" و "برای جلوگیری از متهم شدن به "تروریسم"، "تندروی" و "ماجراجویی" از سوی سیاستمداران کم و بیش مجرب، برای اثبات "میانه روی"، "نرمش" و "آشتی پذیری" خود شتاب کردن و ..."(7) را مورد انتقاد شدید قرار داد.
وی با آگاهی از خطراتی که از سوی رژیم های عربی ساف را تهدید می نمود، نسبت به سازمان های ریز و درشت فلسطینی، که هر کدام از سوی یکی از این رژیم ها حمایت می شدند هشدار داد و گفت؛ "هر رژیم عرب برای اینکه صدایی در انقلاب داشته باشد و از قافله آنچه در درون مقاومت رخ می دهد عقب نماند یک سازمان به وجود آورد". (8) او بعدها این گروه ها را به سازمان های عروسکی که هر یک آلت دست یکی از کشورهای عربند" تشبیه کرد و نقش آنان را در برخی از موارد "منفی و مهلک" ارزیابی نمود. (9)
ابو ایاد از معدود کسانی بود که ضمن داشتن آگاهی نسبت به مبارزه طبقاتی – و ضرورت آن – در هر شرایطی آن را معتبر نمی دانست، بلکه از نظر او مبارزه طبقاتی برای استقرار عدالت و مساوات اجتماعی در فلسطین، هنگامی قابل طرح بود که نخست "وحدت فلسطین، در یک دولت غیر مذهبی و دموکراتیک که یهودی ها، مسیحی ها و مسلمانانی را که ریشه در این سرزمین مشترک دارند" (10)، در بر گیرد، شکل گرفته باشد. تنها "در چنین حالتی مبارزه طبقاتی جانشین درگیری ها و مبارزات ملی خواهد شد. در یک طرف این مبارزه توده های یهودی و عرب قرار خواهند داشت و در طرف دیگر آن استثمارگران این توده ها و امپریالیست ها، یعنی همان ها که میان این دو ملت آتش کینه و خصومت را بر افروخته و میان آنها جنگ به راه انداختند" (11).
ابو ایاد با آگاهی از شرایط منطقه و جهان عرب مبنی بر اینکه "در حال حاظر ، جهان عرب نه در شرایطی به سر می برد که بتواند صلح واقعی و با دوامی را تامین نماید و نه قادر است به زور – که بدون آن استقرار چنین صلحی غیر ممکن است – متوسل شود" (12)، این واقعیت تلخ را طرح می کرد که؛ "گمان نمی کنم نسل من این سعادت را داشته باشد که شاهد تولد دولتی مستقل حتی روی یک بخش ناچیز از سرزمین فلسطین باشد"، در عین حالی که معتقد بود "صلح پایدار هم نمی تواند بدون شرکت نمایندگان واقعی خلق فلسطین برقرار شود". در نتیجه به این موضوع دست یافته بود که ؛ "اما، اگر امکان پیروزی نزدیک را منتفی نکنم، فرضیه یک فاجعه یا به عبارت دیگر فلج شدن یا حتی نابودی و اضمحلال جنبشمان را هم بعید نمی دانم. و اگر چنین شود این نه اولین و نه آخرین باری است که نیروهای مرتجع و طرفداران جهل و تاریکی موفق به ساقط کردن یک انقلاب می شوند"(13).
با همه اینها وی کسی را به یأس و نومیدی سوق نمی داد و با آگاهی از حرکت تکاملی تاریخ براساس تضاد و مبارزه و تکامل، اعتقاد عمیقی نسبت به ادامه مبارزه در پروسه های پیشرفته تر و توسعه طلبانه داشت؛ "با تمام این احوال خلق ما چنین انقلاب نوینی را بارور خواهد کرد. جنبشی بسیار قوی تر از جنبش ما، رهبرانی خردمندتر و آگاه تر از ما و در نتیجه خطرناک تر از ما برای صهیونیسم، عرضه خواهد کرد.علیرغم هر واقعیتی که پیش آید، در مورد اراده خلل ناپذیر فلسطینی ها به ادامه نبرد هیچگونه تردیدی جایز نیست. این قانون زندگی است"(14).
ابو ایاد از معدود شخصیت های عرب و فلسطینی محسوب می شد که نفوذ چشمگیری بر توده های عرب و در مواردی شخصیت ها و دولت های عربی داشت. وی بارها با حضور خود در مجامع عمومی و ایراد سخنرانی های افشاگرانه نشان داد که نه تنها از جنبه های تئوریک و تشکیلاتی، بلکه از جنبه های سیاسی و ارتباطی با توده های مردم نیز مشکل گشای بسیاری از مسائل بود. هم او بود که در پی خروج نیروهای وابسته به ساف از بیروت در سال 1984، با ایراد چند سخنرانی و مصاحبه، انفعال بسیاری از رهبران و دولت های عربی را – به ویژه آنها که ادعای انقلابی گری داشتند – شدیدا مورد انتقاد قرار داد و قول و قرارهای هرگز عملی نشده آنان را افشا نمود.
او همچنین بارها جنگ ایران و عراق را محکوم نمود و شعارهای مزورانه سران رژیم جمهوری اسلامی را به باد انتقام گرفت و شعار "آزادی بیت المقدس از طریق بغداد" را مردود دانست.(15) رژیم های ارتجاعی عربی نیز مورد نکوهش وی قرار می گرفتند و او در چند نوبت از کشورهای نفت خیز عربی درخواست نمود تا برای یک روز هم که شده، شیرهای نفت خود را بر جهان غرب ببندند تا خود شاهد قدرتی که در اختیار دارند، باشند. اما این پیشنهاد نیز همانند بسیاری از پیشنهادات دیگر هرگز به اجرا گذاشته نشد.
اینک، سال ها پس از درگذشت ابو ایاد، و با توجه به روند کنونی مسئله فلسطین، این پرسش عمده و اساسی مطرح می باشد که آیا همانگونه که او پیش بینی می کرد ما شاهد خاموش شدن موقت شعله های انقلاب فلسطین خواهیم بود و یا برعکس، با ظهور نسل جدیدی با رهبرانی خردمند تر، انقلابی تر و رادیکال تر مواجه هستیم؟ پاسخ به این پرسش را در دنباله بحث، با بررسی شرایط کنونی اوضاع خاورمیانه و فلسطین دنبال خواهیم نمود.

__________
1) فلسطینی آواره، ص 117 تا 127
2و3) همان، به ترتیب صفحات 64 و 108
4) الثوره چاپ بغداد 24 دسامبر 1971 و لوموند 19 اکتبر 1971 (به نقل از کتاب تاریخ انقلاب فلسطین، ترجمه حمید احمدی، ص 199)
5) از اظهارات ژنرال عطاءالله(ابو زعیم)، از افسران اخراج شده از الفتح
6) تاریخ انقلاب فلسطین، ص 180 ، فلسطینی آواره ص 368
7) فلسطینی آواره ص 368
8) تاریخ انقلاب فلسطین، ص 196
9) فلسطینی آواره، ص 370
10 و 11) فلسطینی آواره، ص 370
12) فلسطینی آواره، ص 366
13 و 14) فلسطینی آواره، ص376-377
15) روزنامه کیهان، شنبه 16 فروردین 1365

2007/11/28


بحران ایدئولوژیک – گفتگو با علی فیاض (برگرفته از سایت بحران)
با درودهای گرم و صمیمانه و تشکر برای پاسخ به پرسشهای بولتن بحران।
بولتن بحران: بحران امری است برآمده از شکست متدیک (ماهیت و روش) عرضه در برابر افزایش غیر متعارف (و پیش بینی نشده) .وقتی پایینی ها کالایی را بخواهند و بالایی ها نتوانند عرضه کنند، بحران در سطوح و لایه های مختلف خودنمایی می کند. و اگر عرضه کننده نتواند به تقاضا(خواست ها) پاسخ مثبت و مقتضی بدهد، و نتیجتا متقاضی کاستی و کمبود را لمس کند، در مواقعی دست به اعتراض زده و یا در برخی از اوقات به کالای مورد احتیاج در بازار روز پشت کرده و بدنبال آلترناتیو می گردد. عرضه کننده برای جلوگیری از تشدید اعتراض، تنش در بازار، از دست دادن متقاضی و یا ناخواسته هل دادن او به دامن رقیب، با دست یازیدن به، و بهره جستن از تاکتیکها، ترفندها و تکنیکهای متفاوت (بستگی به ماهیت و جایگاه عرضه کننده دارد) سعی در پیداکردن رهیافت برای برونرفت از بحران جاری می کند.
در عرض 1400 سال اخیر مردم ایران اگر رسما مسلمان نبوده اند، اسما بوده اند، و نتیجتا بخشی از سنت حاکم بر جامعه بخاطر نفوذ اسلام (دین) و دستورات فقهی (شرع) شکل گرفته است. امروزه می بینیم که جوانان تا حدود چشمگیری هم به سنتها و هم به احکام شرع بی توجه شده و در برابر آنها قدعلم کرده اند. روابط فورموله شدهء بین دختر و پسر، حجاب و پوشش، و حقوق غیر برابر بین زن و مرد، که توسط پدران و مادران و نسلهای گذشته آزموده و محترم شمرده می شد، دیگر خریداری ندارد. از سوی دیگر نسل جوان علائمی که نشاندهندهء جایگزین شدن ایدئولوژی متافیزیک با ماتریالیستی باشد را هم بروز نمی دهند. آیا عدم گرایش علنی به اندیشهء غیر دینی تنها بخاطر جو اختناق حاکم و نبود امکان برای بروز خواست است؟ آیا جامعه دچار دگردیسی ایدئولوژیکی شده و پس از گذار از فاز حاضر به باورمندی و سنت های پیشین باز خواهد گشت؟ و یا اینکه سلطهء ایدئولوژی بر نسل جوان رو به افول است و نسل کنونی در حال گذار به دوران خودباوری است، دورانی که ایدئولوژی و نظامهای ایدئولوژیک آنگونه که برای نسلهای پیشین محبوبیت داشت، دیگر متقاضی ندارد؟در اینجا می خواهیم مجزا از دیگر پارامترهای نافذ و تأثیرگذار بر جامعه، و فقط با بررسی تأثیر ایدئولوژی بر جامعه به مقولهء بحران حاضر در جامعه بپردازیم.

بولتن بحران: آیا جامعه دچار بحران ایدئولوژیک شده است؟ آیا آحاد مختلف جامعه، به باورهای خود و باورهای مرسوم در جامعه بازنگری کرده، و توقعات برآمده از اندیشه ورزی، به جایگاهی فراتر از توان رژیم حاکم رسیده است؟ آیا این توقعات کپی برداری از جوامع دیگر بوده، و و بخاطر کپی برداری، و نهادینه نشدن باورهای تازه یافته، خواست ها فراتر از توان انتلکتوئلی خود جامعه بوده و همین زیاده طلبی جامعه را دچار بحران کرده است؟ آیا امکان دارد بحران ایدئولوژیک موجود در جامعه، مردم را به سوی ایدئولوژی و یا آرمان دیگری سوق دهد؟ و یا اینکه امکان دارد جامعه وارد فازی که بیشتر به برزخ تشابه خواهد داشت، بشود - جامعه نه می خواهد باورهای گذشتهء خود را به فراموشی بسپارد و نه (انتلکتوئلی) می تواند باورهای جدیدی را جایگزین کند؟ راهکار برونرفت از این برزخ چیست؟
علی فیاض: در اینکه آیا جامعه دچار بحران ایدئولوژیک شده است، نباید تردید کرد। و البته ما همین مسأله را در سطح جهانی نیز مشاهده می کنیم. این فاصله گیری ها و بحران ها اما، انگیزش جدیدی خواهد بود برای جستجو، کنجکاوی و کند و کاو در راستای دست یابی به راه کارها و تئوری های علمی دیگر که آن نیز بدون آرمان گرایی نخواهد بود. بدیهی است که یکی از نتایج فاصله گیری از باورها و آرمان ها و بی باوری به آنها سر در گمی و در عین حال "شک" خواهد بود که باید آن را به فال نیک گرفت. چرا که شک گامی است برای رسیدن به "یقین"! می توان به صراحت هر چه تمام به این امر اذعان نمود که این چنین بحران های فکری و ایدئولوژیک، خود باعث می شود تا در بخش های اندیشه مند و جستجوگر جامعه، باز اندیشی، باز خوانی و نقد آنچه که تا کنون "وحی منزل" تلقی می شده است را در پی داشته باشد. آرمان ها، ایدئولوژی ها و باور های جدید به سادگی قابل تولید نیستند، به ویژه اگر بخواهند در توده های مردم حرکت ایجاد کنند. آنچه قابل پیش بینی است، بازسازی و باز تولید ایدئولوژی های موجود می باشد. و دخل و تصرف و اصلاح سازی و سیقل دادن آنها. که این خود طلیعه و نوید بخش آینده ای است درخشان که بشریت آن را انتظار می کشد. اما آنچه به شرایط موجود در جامعه ایران و حاکمیت ددمنش آن باز می گردد، بسیار متفاوت است. شرایط موجود ما را به قرون وسطا باز گردانده است. و در نتیجه به عنوان یک "فریب بزرگ" به آن نباید میدان داد. چرا که قرون وسطا قرون وسطا بود و تهی از تجاربی چون دموکراسی، برابری و آزادی خواهی. ما اینک اما در یک مرحله گزار به سر می بریم. پروسه ای که در آن به فریب نباید میدان داد. اعمال شیوه های دموکراتیک و ترویج اندیشه های آزادی خواهانه بدون تردید سایه خود را بر جامعه ما که یک پای در قرون وسطا و یک پای در عصر جدید دارد، انداخته است، و ما را به حال خود رها نمی کند! آشنایی با شرایط نوین جهانی، از یک قرن پیش و همگام با جنبش مشروطه آغاز شده است. فراموش نکنیم که ما در خاورمیانه از پیشگامان مشروط کردن حاکمیت و مجلس قانون گزاری بوده ایم. پس در این نباید تردید به خود راه داد که تحولات جهانی بر ما تاثیری بنیادی داشته است و مفاهیم نوینی چون سوسیالیسم، دموکراسی، برابری، آزادی و ... همواره از دغدغه های اصلی مردم ما و پیشگامان فکری، فرهنگی و سیاسی اش به شمار می رفته است. در نتیجه به صراحت باید گفت که مردم ما، نه در برزخ، که در جستجوی این آرمان های بشری، در یک مرحله گزار به سر می برند. و در همین راستا، باورهای کهن و تمایلات روشنفکرانه با محک هایی جدی رو به رو خواهند شد. این چالش های فکری – فرهنگی در نهایت به راه کارهایی منجر خواهد شد که نتیجه آن استقرار دموکراسی و برابری خواهد بود.
بولتن بحران: در پیشگفتار کتاب دین و دولت در اندیشهء اسلامی (محمد سروش 1377) آمده است: «... اصول و مبانى هر دولت, و نيز خط مشى و اهداف آن, برخاسته از ايدئولوژيي و مكتبى است كه بر آن سايه افكنده است. و همين مشخصات است كه به دولت ها هويّت بخشيده, و آن ها را از يكديگر ممتاز مى سازد.» و برای برجسته شدن اختلافات در میان پژوهشگران اسلامی می نویسد « يكى از پژوهشگران سياسى در اين باره مى گويد: اوضاع و احوال خاص اين زمانه, اين وسواس و وسوسه را در ما برمى انگيزد كه ايدئولوژى راهنماى غير قابل اعتماد, غير معقول و حتى خطرناكى براى عمل سياسى است. با نگاهى به تاريخ معاصر مى بينيم كه آرزوها و انتظارات متفكران يا انگيزانندگان ايدئولوژيك و آرمان خواه, به نحو فاحشى با آن چه عملاً از انگيختگى ايدئولوژيك حاصل شده, فرق داشته. مفاهيمى هم چون برابرى, برادرى, آزادى مثبت به معناى (مشاركت عمومى در اداره امور اجتماعى) و تصوراتى كه درباره جامعه بى طبقه, مالكيت عمومى و نظاير آن وجود داشته, و آن همه بر روى آن تكيه شده, در جريان عمل, تا حدود بسيار زيادى رنگ باخته اند و هرگز آن چنان كه وعده مى شده, صورت واقع به خود نگرفته اند, بلكه منشأ آثار و عواقب زيانبارى نيز بوده اند; يعنى علاوه بر آن كه خطاكارى هاى عظيمى را دامن زده و مردم را از درك محدوديت هاى خود, عاجز ساخته, توجيهات آسانگيرانه اى نيز براى قساوت و ارعاب, فراهم آورده اند...» نویسنده با بیان چند نمونه از نگرش پیرامون هژمونی ایدئولوژی بر جامعه و سیاست در غرب می نویسد «... (ايدئولوژى زدايى) از چنان روند رو به تزايدى در كشورهاى غربى برخوردار است كه هم اينك به عنوان يكى از بارزترين مشخصات آن جوامع در آمده, به گونه اى كه حتى احزاب و گر وه هاى سياسى, كه بر مبناى ايدئولوژى خاصى بنا نهاده شده است, به مرور از مواضع ايدئولوژيك خود, عقب نشينى كرده و بيش تر براى جذب هواداران بيش تر و به دست آوردن قدرت, تلاش و جديت مى كنند...» اگر نخواهیم به اهداف نویسنده در تدوین این کتاب بپردازیم، آیا جامعهء ایران به سوی چنین نقطه ای (ایدئولوژی زدایی) در حرکت است؟ نمونه های بارز آن چه بوده اند؟
علی فیاض: همانطور که اشاره شد، بر خلاف نظر مطرح شده در اینجا، در غرب ایدئولوژی زدایی به مفهوم نفی هر گونه ایدئولوژی نیست. مفهوم و معنای ایدئولوژی نیز یک دست و یکسان به کار گرفته نمی شود. ما در بسیاری از مباحثات و مجادلات سیاسی در گفتارها و نوشتارهای اندیشمندان و سیاستمداران غربی می شنویم و می خوانیم که از ایدئولوژی لیبرالیستی، یا ایدئولوژی محافظه کار، و یا ایدئولوژی مارکسیستی، چپ، سوسیالیستی، دموکرات مسیحی و ... یاد می شود. چه نئولیبرال ها چه نئوکنسرواتیوها که در ظاهر "ایدئولوژی" و ایدئولوژی گرایی را رد می کنند، خود دارای برنامه های مشخص ایدئولوژیک هستند و برای ساختارهای سیاسی و حتی فرهنگی، برنامه و هدف دارند، اما برای فریب افکار عمومی و تضعیف ایدئولوژی های رادیکال و متمایل به چپ چنین وانمود می کنند که ایدئولوژی ها نقشی تخریبی بر عهده دارند!
اما آنچه که تمامی این ایدئولوژی ها را از یکدیگر متمایز می سازد، "حداقلی" و یا "حداکثری" بودن آنهاست. بسیاری از اسطوره های تاریخی، آرمان خواه و ایدئولوژی گرا بوده اند و بر خلاف آنچه که در قلمرو "عملکردهای حکومتی" مشاهده شده است، بودن و زیستن خویش را نیز فدای آرمان های خود نموده اند. آنها نه تنها چیزی را بر جامعه تحمیل نکرده اند، که درست بر عکس آن همه هستی خویش را به جامعه، تاریخ، و روند رو به رشد و توسعه طلبانه تقدیم نموده اند. بسیاری از دست آوردهای کنونی بشر، بی هیچ شک و شبهه ای، نتیجه آرمانخواهی و آرمان گرایی انسان هایی بوده است، که به روند رو به رشد و تکاملی تاریخ یاری رسانده اند. بگذارید در همین رابطه مثالی بزنیم؛ تقلیل ساعات کار کارگران، برجسته نمودن شیوه های استثماری موجود، نفی انواع و اقسام برده داری و بردگی، مساوی بودن در برابر قانون، آزادی ابراز نظر نسبت به سیستم های سیاسی، محدود کردن قدرت حاکمان، ایجاد قوانین مدون و ... همه و همه، در آغاز "آرمان" و "آرزو" به شمار می رفته اند. همه ی این مفاهیم را آرمان خواهان و باورمندان به عقاید و ایدئولوژی های گوناگون به خواست های واقعی و عینی جوامع تبدیل نموده اند.
اما در این هم نباید تردید کرد که تجربه رژیم سفاک، جنایتکار و سرکوب گر "جمهوری اسلامی" که زیر لوای ایدئولوژی (مذهبی) رفتار کرده است و به نام آن، از هیچ جنایتی روی نگردانده است، نقش بسیار تعیین کننده ای در روی گردانی نسل کنونی از آرمان خواهی داشته است. سوء استفاده از مفاهیم اعتقادی و ایدئولوژیک و نفی تمامی آرمان های انقلاب و خواست های برحق مردم در هنگامه سرنگونی رژیم شاه، کشتار دگر اندیشان، سرکوب سازمان های "چپ"، رادیکال و سیاسی انقلابی و آزادی خواه، نوعی سرخوردگی در جامعه ایجاد کرد که تا خاتمه نیافتن این حاکمیت، همچنان تداوم خواهد یافت.

بولتن بحران: جواد ورعى‏ در کتاب (حقوق و وظایف شهروندان و دولتمردان- فصل حقوق و وظایف دولتمردان) به یکی از تعاریف رایج برای جایگاه حاکم در فرهنگ اسلامی - «والی و سرپرست» اشاره کرده و می نویسد «... عنوان ديگرى كه در آيات و روايات در مورد حاكم جامعه به كار رفته، «والى» و مشتقات آن است. اين عنوان، ماهيت حكومت و حاكميت را كه «ولايت» است، مى‏رساند. حاكم نوعى ولايت و سرپرستى بر شهروندان دارد. ولىّ و سرپرست هميشه بر اساس مصالح افرادى كه تحت سرپرستى او قرار دارند، به تدبير امور مى‏پردازد و محور تصرف او در شؤون شهروندان، مصلحت آنان است. اگر پدر بر فرزند ولايت دارد، امور فرزند را بر اساس مصالح او تدبير مى‏كند، اجازه ندارد بر خلاف مصالح او عمل كند. اين شايع‏ترين عنوان درباره حاكم جامعه است كه در مباحث مختلفى در فقه مطرح مى‏شود. به‏كارگيرى ولايت را همواره بر محور مصالح مولّى‏عليهم مى‏دانند و تخلف از آن را از جانب والى و ولىّ موجب سقوط او از مقام ولايت مى‏شمارند...» وی در پیشگفتار کتاب می نویسد «... با آن پيروزىِ معجزه‏آسا و شگفت‏آور، قدرت اسلام و ايمان و نقش حساس رهبرىِ دينى و نفوذ معنوىِ روحانيت، براى همگان آشكار شد. آن چنان كه اكثريت قاطع اقشار مختلف مردم، دانشگاهى، فرهنگى، بازارى، ادارى، كارگر، كشاورز، شهرى و روستاى، كه دين خواهى در جانشان سابقه ديرينه داشت، با شوق فراوان خواستار حاكميت اسلام و اجراى احكام و قوانين نورانىِ آن شدند...» بازهم اگر نخواهیم به گزافه گویی های نویسنده بپردازیم، و فقط برای پیشبرد صحبت قبول کنیم که برخورد بخش قابل توجهی از جامعه در اوائل «انقلاب اسلامی» آن بود که نویسنده می خواهد با بزرگنمایی به خواننده بقبولاند، بلکه تعریف او را برای ارزیابی موقعیت کنونی ایدئولوژیک رژیم مبنا قرار دهیم، نقش و مفهوم «رهبر ایدئولوژیک»، «ولی فقیه» و یا «امام» را در جامعهء امروزی چگونه می توان تعریف کرد؟ آیا تعاریف گذشته و پذیرش آن تعاریف توسط «امت همیشه در صحنه» مورد پرسش قرار نگرفته است؟ دلیل چنین بازنگری در چیست، آیا اندیشهء «رهبر» سازی دچار بحران شده است، و یا فقط بخشی که به «ولایت فقیه» مربوط می شود به زیر سوال رفته است؟
علی فیاض: واقعیت این است که ما به تدریج از رهبری های فردی با کاراکترهای کاریسماتیک در حال فاصله گرفتن می باشیم. بخشی از این چرخش به این مربوط می شود که بسیاری از این رهبران دارای کاریسما پس از به قدرت رسیدن و فاصله گرفتن از آرمان های زیبا و متعالی تبلیغ شده، به نوع دیگری از دیکتاتوری و خودمحوری تمایل پیدا کرده و آنچه را در دیگران نفی می کردند، در خود به نوعی بازسازی کردند. مورد دیگر که بسیار با اهمیت می باشد، پیدایش و ترویج بیش از پیش اندیشه شورایی در ساختارها و سیستم های دستگاه های رهبری کننده به ویژه در جهان آزاد و انعکاس و انتقال آن به جوامع استبداد زده است. "رهبر ایدئولوژیک" و "امام" نیز در چارچوب حکومت های "ایدئولوژیک" و "مذهبی" و عملکردهای آنان قابل درک و فهم هستند. رهبر ایدئولوژیک تا قبل از عملی ساختن باورهای خود، اگر به راستی توانایی تئوری پردازی داشته باشد، "ایدئولوگ" به شمار می رود و در نتیجه تنها در عرصه اندیشه و روشنفکری قابل نقد می باشد و تا اینجای کار سود و زیانی عملی به کسانی نمی رساند و می تواند بسیار با شکوه به چشم آید. اما اگر این رهبر ایدئولوژیک جامه حاکمیت پوشید و تغییر چهره داد، آنگاه خود تبدیل به مهره اصلی حاکمیتی خواهد شد که در پراکتیک اجتماعی محک خواهد خورد و آنگاه "شیطانی" بودن یا "رحمانی" بودنش مشخص خواهد و در نتیجه دیگر نه نقد که نفی یا تایید خواهد شد. درست به همان گونه که بسیاری از رهبران ایدئولوژیک دارای کاریسما، مورد قضاوت تاریخ قرار گرفتند.
در ایران، ما همواره نتایج رهبری های فردی را به چشم دیده ایم و با تمام وجود لمس کرده ایم. از "فره ایزدی" و "ظل اللهی" تا "آیت اللهی" و "ولی فقیه" بودن را تجربه کرده و در هیچکدام از این رهبران "خودخداخوانده" نور الهی و فره ایزدی مشاهده نکرده ایم. برعکس آنچه از تمامی این رهبران "خردمند" دیده ایم، نقشی از ابلیس و اهریمن بوده است. این است که مردم ایران، دیگر از هرگونه رهبر خود را "تافته جدا بافته" دانسته و نامیده دوری می جویند. چرا که در پروسه عمل اجتماعی و سیاسی آنها را درک کرده اند.

بولتن بحران: با انفجار تکنولوژی و گسترش توانمندیهای انترنتی، مردم و بخصوص جوانان توانسته اند به آگاهی خود افزوده و جهان را به گونه ای دیگر ارزیابی کنند. از سوی دیگر رژیم حاکم از بدو غصب حاکمیت می خواسته جامعه را با قواعد 1400 سال پیش که برگرفته از تفاسیر علمای دینی از قران، روایات و احادیث است باز سازی کنند. از قوانین طلاق و سنگسار و تعزیر تا قوانین بهرهء بانکی و ولایت فقیه همه برآمده از دستورات دین و مذهب است - حداقل اینگونه جامه بر تن دارند. آیا پس زدن مذهب و دین در میان اقشار مختلف نتیجهء تأثیر انترنت در بالا بردن آگاهی نسبت به جوابگو نبودن دین است، و یا اینکه، حتی اگر هم امکانات انترنتی اصلا وجود نداشت ولی چنین نظام مذهبی همچنان بر مردم حاکم بود، بازهم در سطح جامعه شاهد دگرخواهی غیر دینی بودیم؟ آیا درست است اگر بگوییم فرار از نظام دینی و در کل نظام ایدئولوژیک، نه بخاطر سیستمهای آگاهی رسانی، بلکه بخاطر ماهیت و طبیعت خودمحور نظام ایدئولوژیک است؟ اگر چنین است، آیا آگاهی است که جامعه را در مقابل دین قرار داده است، یا ماهیت دین است که جامعه را علیه آن شورانده است؟ خلاصه اینکه آیا مردم دین ستیز شده اند و یا دین گریز؟
علی فیاض: در این رابطه هر دو فاکتور نقش بازی کرده اند. ماهیت نظام حاکم که به نام دین عمل می کند و دست به جنایت می زند، دین گریزی ایجاد کرده است که این دین گریزی به نوبه خود ما را به باز اندیشی و بازخوانی مذهب هدایت کرده است. رژیم حاکم بنا به ماهیت شبه ایدئولوژیک و کنترل جامعه در تمامی مناسبات فردی و اجتماعی خود، زمینه ساز واکنش هایی شده است که تا کنون کمتر در بین مردم مشاهده شده بوده است. من بر این باور نیستم که واکنش های دین گریزانه در ایران را اینترنت دامن زده است. چه بسا اگر چنین حاکمیتی به وجود نمی آمد پرسش هایی از این دست که دین به راستی چیست و فایده اش کدام است، طرح نمی شد. و مردم از باورهای "مقدس" خود، روی گردان نمی شدند. آنچه در دوران رنسانس در اروپا روی داد و مذهب را به حاشیه رساند، پیش از هر چیز برخاسته از ماهیت نظام دینی موجود بود که پاپ ها آن را اداره و اعمال می کردند و تاریخ از بازگویی جنایاتی که در آن دوران انجام شد، شرم دارد؛ همانگونه که درباره حاکمیت ملایان نیز اینچنین قضاوت خواهد کرد. بنا بر این، این ماهیت نظام های دینی - ایدئولوژیک است که جامعه را به سوی دین گریزی و دین ستیزی سوق می دهد. نمونه قرون وسطا و سپس رنسانس که به حاشیه رفتن دین، و گریز ملت های اروپایی از حاکمیت دینی و پایان دادن به نفوذ دین در قلمرو حکومت انجامید، به درستی بر نقش چنین حاکمیت هایی در ایجاد دین گریزی که خود مقدمه دین ستیزی است، تاکید می نماید. از دیگر سوی، نباید فراموش کرد که پرسش هایی از این دست که به مذهب، نقش آن، چرایی و چگونه گی پیدایش آن، و ... می پردازد، خود بستری مناسب برای رشد آگاهی خواهد بود. چون و چرا کردن در بدیهیات و تشکیک در مفاهیمی که تا پیش از آن "مقدس" شمرده می شدند، و تلاش در یافتن پاسخ هایی درخور، باعث خواهد شد تا بسیاری از دست آوردهای فرهنگی، دینی و تاریخی ما به چالش کشیده شوند. اما نقش رسانه ها و اینترنت در گسترش پرسش هایی از این دست و تلاش در یافتن پاسخ بدانها، دایره آگاهی ناشی از عملکرد حکومت هایی اینچنین را توسعه و تسریع بخشیده است.

بولتن بحران: بحران در جامعه بی شک بر نهادهای حاکم و بر نهادهای سیاسی مخالف رژیم حاکم تأثیر گذاشته و در مواقعی سازمانهای سیاسی را دچار بحران ایدئولوژیک می کند. قرائت های متفاوت از ایدئولوژی و نظام ایدئولوژی ارائه می شود. آیا تشتت و چندپارگی در درون سازمانهای چپ ناشی از بحران ایدئولوژیک بوده، و اگر چنین است، آیا سازمانهای چپ توانسته اند بر بحرانهای ایدئولوژیک مسلط بر سازمانشان فائق آیند، اگر نه چرا، و اگر آری چگونه؟
علی فیاض: آنچه در سازمان های سیاسی چپ رخ داده است، بدون شک به بحران ایدئولوژیک مربوط می شود. نظام های ایدئولوژیک مدعی سوسیالیسم در کشورهای شوروی و بلوک شرق سابق که به اختناق و انسداد سیاسی انجامید و سپس فروپاشی تمامی آنها را در پی داشت، نه تنها به فضای یأس و نومیدی در جنبش های مستقل چپ دامن زد، بلکه باعث شد تا بیشتر احزاب، سازمان ها و روشنفکران چپ گرا، با تأمل در مبانی تئوریک خود و باز اندیشی و بازخوانی متون پیشین به تلاش در بازآفرینی تئوری های موجود بپردازند. در این راستا طبیعی است که بخشی از این نیروها رفرم را چاره ساز ندانسته و با کنار گذاشتن اهداف و عقاید پیشین گرایش های دیگری بیابند. چنین تحولی بیش از پیش به بحران های ایدئولوژیک دامن می زند و در نتیجه هم بر جو یأس و نومیدی موجود می افزاید و هم در عین حال گشاینده راهی دیگر خواهد بود. راهی که چه بسا بسیاری مایل به تجربه آن بوده اند، اما ترس، شرم و احساس ندامت نسبت به گذشته خویش و یا وفاداری نسبت به تلاش های خود در گذشته مانع از انشعاب و جدایی و برگزیدن راهی دیگر می شده است. با این حال نمی توان تأثیرات متقابل این روی دادها بر یکدیگر را نادیده گرفت. این بحران ها همچنان ادامه دارد و باز هم ادامه خواهد داشت. هر چند که این نیروها به تدریج از شوکی که بر آنها وارد شده است، خارج می شوند و به یک شرایط نسبتا متعادل نزدیک می شوند. اما فراموش نباید کرد که از روی دادهای دهه 90 میلادی تا کنون، از منظر طولی تاریخ زمان چندانی نمی گذرد و مقطعی بسیار بسیار کوتاه را در بر می گیرد. بر این اساس باید بر این نکته انگشت گذاشت که این بحران کماکان ادامه دارد، اما از شدت و حدت آن کاسته شده است. روند جریانات و حوادث فکری – سیاسی تا کنون به گونه ای پیش رفته است که رهایی از بحران را مشکل تر نموده است. فشارهای فکری و سیاسی نیروهای راستگرا در عرصه جهانی و تولید تئوری های جدید از سوی آنها و انگشت گذاشتن بر نکات ضعف "چپ" – چه در تئوری و چه در عمل – فعالیت های نیروهای چپ گرا را تا حدودی از مسیر خود منحرف می سازد. و به نوعی مانع از بازسازی فکر و تئوری های منسوب به چپ می شود. خروج از بحران تنها با بازخوانی و اصلاح متن مقدور است و البته این کاری است که بسیاری از نیروهای متفکر و اندیشمند چپ در حال پرداختن به آن می باشند. در عرصه سیاسی و سرنوشت احزاب و سازمان های سیاسی اما، تشتت که ریزش نیرو را در پی داشته است، کماکان ادامه دارد که البته بخشی از آن را باید به حساب طولانی شدن عمر رژیم، پیر شدن، و خانواده دار شدن آن نسل گذاشت.

بولتن بحران: آیا امکان دارد بحران ایدئولوژیک موجود در جامعه، مردم را به سوی ایدئولوژی و یا آرمان دیگری سوق دهد؟ و یا اینکه باعث شود که جامعه وارد فازی که بیشتر به برزخ تشابه خواهد داشت، بشود - جامعه نه می خواهد باورهای گذشتهء خود را به فراموشی بسپارد و نه (انتلکتوئلی) می تواند باورهای جدیدی را جایگزین کند؟ راهکار برونرفت از این برزخ چیست؟
علی فیاض: این پرسش تا حدودی بستگی دارد به این که ما چگونه به تاریخ و جامعه بنگریم. آیا منظور از جامعه، نسل دوران انقلاب است؟ نسل کنونی است؟ و یا نسل آینده؟ آیا مقطع کنونی مورد نظر ماست، و اگر چنین است این مقطع از لحاظ زمانی، به دهه ختم می شود و یا سده؟ اما اگر به طور کلی زمان مورد نظر از آغاز انقلاب تا کنون و شرایط اکنونی باشد، شاید بتوان بهتر به این پرسش پاسخ گفت.
لازم به یادآوری است که آنچه ما از آن تحت عنوان بحران [و یا بحران های] ایدئولوژیک یاد می کنیم، از اواسط دهه 80 میلادی به بعد است که آغاز می شود। گشایش نسبی فضای سیاسی در کشورهای مدعی سوسیالیسم و تغییر و تحولات موجود در جامعه شوروی و سپس فروپاشی آن، که بیشتر کشورهای اقمار آن را نیز به سرنوشت خود دچار نمود از یک سوی، و برآمدن رژیم های بنیادگرا و سرکوبگری چون جمهوری اسلامی، و مجاهدین افغان و سپس طالبان از سوی دیگر و گسترش دامنه بنیادگرایی به بسیاری از دیگر کشورهای اسلامی، این دو ایدئولوژی مدعی را تا حدود بسیاری از جاذبه تهی ساخت. آنچه تا پیش از آن جاذبه ی ایدئولوژیک اسلام انقلابی و رهای بخش به شمار می رفت که شاخص آن مجاهدین و شریعتی بودند، در پرتو جنایات رژیم به انزوا کشیده شدند و رژیم نیز تا آنجا که توانست باور و ایمان توده های مردم را به بازی گرفت، و با باورهای صادقانه و اعتقادی مردم چنان کردند که هیچ رژیم ضدمذهبی قادر به نابود ساختن باور مذهبی مردم به این گستردگی نبود. گریز از مذهب و بی باوری به آنچه تا پیش از این وحی منزل به شمار می رفت و توده های مردم چشم و گوش بسته به آن ایمان داشتند، آنان را به مرز بی باوری نزدیک ساخته و از هر نوع ایدئولوژی گریزان ساخت. عملکردهای رژیم های مدعی سوسیالیسم [و کمونیسم] نیز ایدئولوژی وابسته را به شدت با بحران و پرسش های تازه رو به رو ساخت. این گریزها، بدون اینکه ایدئولوژی و آرمان جدید و جذابی را به عنوان آلترناتیوی پاسخ گو، پیش روی داشته باشند، آنان را کاملا به فازی کشاند که در مرحله کنونی می توان از آن - همانطور که به درستی اشاره شده – به نوعی برزخ اعتقادی نامید.
اما از دیگر سوی، هیچگاه نمی توان تاریخ و جامعه را به طور کلی بی باور ساخت. تاریخ نشان داده است که در هر مرحله و دورانی باورها و اعتقاداتی وجود داشته اند که به حرکت بشر و تاریخ آن سمت و سوی داده و در آن ایجاد جنبش و دگرگونی نموده اند. اگر مبالغه آمیز نباشد، باید گفت که آنچه که باعث شده است تا جوامع بشری شخصیت بیابند و توسعه های پایدار در آنها شکل بگیرد، همان انگیزه آرمان خواهی و اعتقادی بوده است.
بدون تردید جامعه پس از عبور از این بحران های اعتقادی، و رها شدن از فشارهای حکومتی، دیگر بار بازگشتی به اعتقادات و ایدئولوژی های خود خواهد نمود। اما بازگشتی توأم با تأمل، اندیشه، باز خوانی و تصفیه। بنا بر این با موقتی ارزیابی کردن این شرایط برزخی، هم جامعه با یک رویکرد جدید به سوی آرمان خواهی باز خواهد گشت و هم روشنفکر [انتلکتوئل]، به مثابه عنصر پیشگام و "منتقد" و در بالاترین مرحله، "ایدئولوگ"، به پردازش های اعتقادی جدیدی روی خواهد آورد و به آرمان های بشری شکل و جهت خواهد داد। بازگشت به ایدئولوژی و "ایمان"، فرآیندی است که انسان پس از هر مرحله بحرانی، دیگر بار به جستجوی آن برخاسته و آن را متناسب با نیازها و اهداف خود، صیقل و جهت داده است. بدین ترتیب با "موقتی" ارزیابی نمودن این "بحران"، می توان به بازگشت به اندیشه ها و باورهای آرمان خواهانه، امیدوار بود. اگر بر اساس آنچه که در بالا طرح شد که این بی ایمانی و ایدئولوژی گریزی نتیجه عملکردهای حاکمیت های خشن و سرکوب گر مدعی ایدئولوژیک بودن به شمار می رود، پس به این پرسش نیز که "راهکار برونرفت از این برزخ چیست؟"، می توان چنین پاسخ گفت که رهایی از این برزخ تنها با نابودی تمام عیار رژیم هایی میسر است که این باورها را تبدیل به ابزاری برای فریب، سرکوب و اعمال قدرت ساخته اند. فرو پاشی رژیم های "ایدئولوژیکی"، باورها را در معرض نقدهای سالم، روشنگرانه و جدی قرار خواهد داد. در چنین شرایطی است که با پی بردن به ناکامی یا موفقیت آنها در ایجاد حرکت و رهایی و عدالت، می توان تکلیف خود را با آنها روشن ساخت. اگر پی ببریم که "تارخ مصرف" داشته اند و اکنون آن تاریخ مصرف به پایان رسیده است، بدون شک، آرمان های دیگری – حتی تلفیقی و "التقاطی" – پا به عرصه وجود خواهند گذاشت.

بولتن بحران:اگر بپذیریم که جامعه از ایدئولوژی و نظامهای ایدئولوژیک زده شده است، و اگر بپذیریم که جامعه دچار بحران ایدئولوژیک شده است، موتور حرکت دهندهء جامعه برای براندازی نظام ایدئولوژیک حاکم چه می تواند باشد؟ جایگزین نظام ایدئولوژیک حاضر، چه خواهد بود؟ رفورم در شکل - نظامی با همان ایدئولوژی پیشین اما با لباس و برخوردی مدره؟ جایگزین کردن نظام پیشین با نظامی مسلح به ایدئولوژی متفاوت؟ و یا نظامی عاری از ایدئولوژی (دینی یا سوسیالیستی)؟
علی فیاض: حرکت عمومی و گسترده توده های مردم با تکیه بر سازمان ها و احزاب پیشرو و معتقد به دموکراسی، آزادی و برابری، تنها سلاحی می تواند باشد که جامعه مملو از فقر، بی عدالتی و اختناق را از وضعیت خود رهایی بخشد. طبیعی است که چنین راه کاری زمینه های خاص خود را می طلبد که نیازمند به یک بحث مفصل و مستقل می باشد. از جمله چگونه گی نوع ارتباط با توده ها، نحوه تأثیر گذاری، جذب اعتماد و ...
تا آنجا که به رژیم جمهوری اسلامی مربوط می شود باید گفت این رژیم به هیچ روی استحاله پذیر نیست. استحاله و رفرم پذیری یک رژیم هنگامی شدنی است که بتوان قوانین مدنی و قانون اساسی آن را که منبعث از اراده ملی و "زمینی" است، دستکاری نموده و به رأی گذاشت. از آن جایی که قوانین این رژیم نه "زمینی" که "آسمانی" محسوب می شوند، از نظر حامیان آن غیر قابل تغییر می باشند چرا که قوانین الهی و دینی به شمار می روند. در نتیجه برای تغییر شرایط تنها یک راه وجود دارد و آن سرنگونی تام و تمام این رژیم می باشد. به علاوه فساد، رشوه، جنایت، دروغ، ریا، اختناق، شکنجه، زندان، اعدام، فقر، و ... چنان با تار و پود این رژیم گره خورده اند که از هم جدا ناشدنی اند. هر جای آن را اصلاح کنی، ده ها مورد دیگر خودنمایی می کنند. بازگشت به گذشته تاریخی نیز کاری احمقانه و به سمت عقب راه رفتن می باشد که هیچ عاقلی نمی تواند آن را بپذیرد. باید به آینده چشم داشت. نسل جدید راه کارهای جدید و رو به جلو می طلبد. در همین راستا نظامی دموکراتیک که با قوانین مدنی و حقوقی زمینی اداره شود و با رأی خدشه ناپذیر مردم بر سر کار آید، می تواند نیاز جامعه ما را برآورده سازد. نظامی که در آن احزاب و سازمان های سیاسی در آزادی و آرامش کامل سرنوشت خود را به آراء مردم گره بزنند، و توده های مردم مسئولیت آنها را رقم زنند.
چنین به نظر می رسد که در آینده نظام جای گزین، فاقد محتوایی ایدئولوژیک باشد. لااقل تا آنجایی که به قوانین مدنی و حقوقی ارتباط خواهد داشت. اما هر نظامی می تواند در سیاست های کلان خویش، رنگ و بویی از یک ایدئولوژی را در خود داشته باشد. برای اداره جامعه به هر حال باید برنامه داشت. این برنامه ها نیز به خودی خود به وجود نمی آیند و می بایست از الگوهای موجود پیروی کنند. الگوهای موجود هم به نوعی ریشه در ایدئولوژی و روش های شناخته شده سیاسی – اقتصادی دارند.

بولتن بحران: باسپاس از شرکت در این گفتگوی کوتاه، از شما خواهش می کنم صحبتهای خود را جمع بندی کنید.

علی فیاض: ایدئولوژی و ایدئولوژی گرایی، ریشه در آرمان خواهی و تحول جویی انسان دارد. به تعبیری دیگر می توان گفت که ایدئولوژی نوعی برنامه ریزی بشری برای زندگی خود می باشد. بنا بر این، این برنامه ریزی هم می تواند خوب، دقیق و بی عیب و نقص باشد و هم برعکس. ایدئولوژی به نوعی طرح کلی قوانین انسانی برای زیستن می باشد. انسان فاقد ایدئولوژی و آرمان، انسانی است که به داشته های موجود خود دل خوش کرده و نسبت به وضع موجود رضایت دارد. انسان آرمان خواه، اما به وضع موجود که می تواند آمیخته ای از شرایط ناهنجار اجتماعی باشد راضی نیست و در پی تغییر آن است.
و تا هنگامی که شرایطی عادلانه بر مناسبات بین انسان ها، چه در عرصه سیاست، چه اقتصاد، چه فرهنگ و چه حقوق حاکم نباشد، و تا هنگامی که استثمار، غارت و چپاول منافع ملی خلق ها و اقشار تهیدست، همچنان تداوم داشته باشد، بی شک انسان های آرمان خواه به مبارزات خود ادامه خواهند داد و در راستای چنین اهدافی، یا به ایدئولوژی پردازی های جدید متناسب با شرایط کنونی دست خواهند زد و یا به بازسازی و رفرم ایدئولوژی های موجود.
کپی رایت: بولتن بحران –شهریور 1386